به هر حال بايد مي رفتم بيرون. بايد مي ديدم كه چه كسي منتظر بيرون آمدن من است.چند دقيقه قبل ، اسم آن دختر مهربان را هم انتخاب كرده بودم : گلي. همان كه برايم صبحانه آورده بود و.... اما ناگهان گلي را به حافظه سپردم و بي تاب گرياني كودك بيرون شدم.صداي غژ باز شدن در هم نتوانست بر گريه ي او غلبه كند. دخترك داشت هق هق گريه مي كرد . لباس سفيد كثيف شده اي بر تن داشت.كه كمي هم پاره شده بود و كتف چپش را به گونه اي بي پناه عريان كرده بود. موهايش آشفته بود اما معلوم بود كه زماني به شانه ي مهر مادري سپرده شده بودند.سياه شدگي لكه اي صورت و دست هايش نشان ناآرامي بودند. و چشمان مظلوم و هول ديده اش. جوري بزي را بغل كرده بود كه انگار تنها دادرس جنگل است. وقتي ديدمش ، ناگهان كوشيد كه خودش را مهار كند. ته مانده ي هق هق اش شبيه سكسكه شده بود. بلند شد و ايستاد. فقط نگاهم كرد. دست هايش را كمي جمع كرده بود. در نگاهش اعتماد نبود. اما اجباري داشت كه به من پناه بياورد. چونان بازمانده ي بشريت. در جنگلي از بدويت: " بابام سرنگ زد به خودش. تو جنگل. بعد زد مامانم رو كشت. سنگ زد تو سرش. همه ي خونش ريخت رو برگها. بابام فرار كرده. رفته. مارو گذاشت و رفت. داداشيم هنوز ني ني ايه. همش داره گريه مي كنه. شير ميخاد. مامانيم مرده. ما گم شديم. من مامانمو ميخام. "
تا آن لحظه ي مخوف كه محكوم شدم به تماشاي آن جنازه ي مظلوم ، همه ي اميدم جنون كودك بود و كابوس و دروغ و.....اما كودك چند ماهه داشت سياه مي شد از گريه و جنازه مادر توان مادري نداشت. دخترك گمانم گيج بود. ديگر گريه نمي كرد. نگاه مي كرد. ناگهان شروع كرد به نمايش ماجرا. رفت جاي بابايش ايستاد و همان سنگ بزرگ را برداشت و نشان دادكه چي شده. چه جوري : " اين سرنگ زهرماري رو كه مي زد ديوونه مي شد انگار آقا. بهونه مي گرفت. مامانو اذيت مي كرد. ننه ي خودش رو هم دق مرگ كرد. ولي منو نمي زد. بوسم مي كرد. مي گفت ميخاد خانمي بشم واسه خودم. فقط يه بار كه دستشو گرفتم تا مامانو نزنه ، منو پرت كرد يه گوشه اي. استخوون دماغم شكست. همين. مامان كه كاري نكرده بود. فقط گفت ول كن اين زهر ماري رو . يه كم آدم شو. مگه آدم شدن بده كه بابايي رو ناراحت كرد. حالا ديگه هيچ وقت زنده نمي شه؟ اگه ببريمش بيمارستان چي؟ من مي ترسم آقا....." و رفت و گوشه درختي مچاله شد در خودش. چند ماه ي نازنين در آغوش من بود. كم تر گريه مي كرد اما ولعش را براي جرعه اي شير مي فهميدم. و چقدر شرمگين شدم كه سينه اي پر شير ندارم تا به تنهايي اش ببخشم. همه چيز مكان و زمان عليه مرد بودن بود. اكنون مرد ، يك قاتل پنهان بود و يك سينه ي بي شير. دخترك زل زده بود به مادرش. دريغ از يك تكه پارچه كه بتوانم روي مظلوميت مادرش بكشم. فقط توانستم بلندش كنم و رويش را برگردانم.
حوالي ظهر بود كه چند نفر از پاسگاه آمدند و كارهايي را كردند كه بايد مي كردند. جنازه خوش برخورد هم خسته شده بود و وقتي داشتند مي بردندش ، انگار با حسرت تمام مشغول تماشاي كودكانش بود. و چه بسا گله از سرنوشتي كه بي اجازه او ، خودش را بر سر همه ي آرزوهايش خراب كرده بود. كودكان را هم به همان ها سپردم و حتي توان بوسيدن شان را هم نداشتم. آن قدر ايستادم تا ديگر هيچ نشاني از آن ها پيدا نباشد. شايد بتوانم واقعيت را انكار كنم.....و خودم را گول بزنم كه همه ي اين ها كابوسي بيش نبوده است.
