تبليغاتX
چهل و دو گرم عریانی

این نیز گذشت
تاريخ: ساعت :


در این مدت کوتاه کوشیدم تا نوعی داستان نویسی متفاوت را تجربه کنم. که به نحوی آزمون و خطا هم محسوب می شود. این که داستانی را آغاز کنم ؛ بی آن که بدانم قرار است به کجا ختم شود. یک جور آن لاین نویسی. حتی پیش نویس هم نداشته باشم. و بشینم و بداهه بنویسم. تایپ کنم. و بعد هم انتقال به وبلاگ. گاهی در حال نوشتن به بقیه داستان فکر می کردم. می خواستم ببینم که فکر های اولیه و ناگهانی چه می کنند. در عین حال می خواستم که مخاطب وبلاگ را هم در نظر بگیرم. دراز نویسی نکنم. در هر قسمت کوتاه ،هم چیزی برای عرضه باشد و هم رخدادی برای کنجکاوی تعقیب ادامه ماجرا. در عین حال بیش تر از 5-4 قسمت هم نشود. این گونه می توانستم از نظرات دوستان هم برای تنظیم بقیه ماجرا بهره مند شوم. محدودیت های متعدد و گاهی هیجان انگیزی در برابرم بود. بعضی داستان ها جواب دادند و دوستان لطف کردند و برخی نه. این آخری یک جور اعلام ختم کار بود. داستان " بازیگوشانه " با ظرفیت های دراماتیک اندکی آغاز شد و خوب پیش نرفت. و انصافا خیلی بد تمامش کردم. به چند دلیل. یکی این که بی جهت خودم را مکلف کرده بودم تا فاصله میان پست ها بیش از چهار روز نشود. و چون چنین شده بود ، به زور خودم را نشاندم تا آخر ماجرا را بنویسم و آپ کنم. دوم این که دو پایان دلخواهم برای این داستان قابل عرضه نبودند. یکی این که هر سه همدیگر را تا آخر شب از پا در می آورند و سحر که می شود ، سه جسد در کنار هم افتاده اند. این پایان به دو دلیل نشدنی بود. یکی این که به سه قسمت دیگر نیاز داشت و کار را طولانی می کرد و دوم این که خیلی تلخ تر از سطح انتظار وبلاگ خوانی بود. و ممکن بود که خواننده را آزار دهد. پایان بعدی هم که اصلا با ضوابط فضای فرهنگی و عقاید شخصی خودم هم خوانی نداشت و سوء تعبیر برانگیز می شد. کاملا می فهمیدم که در گل پایان مانده ام و گمانم به شتابزده ترین ایده دست انداختم.

کامنت های انتقادی دوستان نشان داد که گمانه ی نخستم بیجا نبود. نقد های تند و تیزی که همه درست بودند و همه را تایید کردم. حتی پیغام های خصوصی صریح و سازنده را هم با امضای ناشناس یا نظر خصوصی ، در کامنت دونی گذاشتم. به ویژه از نظر علیرضا خوشم آمد که عمدتا نظرات انتقادی خود را ابراز می کند. شاید لحن اخمو و عریانی را برای گفتن نظرش انتخاب کرده بود اما مغرضانه نبود. و مختصر و درست. از همه دوستان منتقد ممنونم.

حال دو راه پیش رو دارم. یا تعطیلی وبلاگ. که خب خودخواهانه است و نشانه آشکار کم توانی و چه بسا عدم تحمل واقعیت. راه دوم تغییر سبک کار است. که دیگر خودم را به آن الزامات محدود نکنم. و داستان های چند قسمتی را کامل بنویسم و هر وقت کامل شدند و برای خودم پذیرفتنی ، به تدریج عرضه کنم. در این روش ، ممکن است که فاصله زمانی پست ها هم زیاد شود گاهی. که البته سعی می کنم تا این گونه نشود.

هم چنان منتظر نقدهای شما هستم و البته بد نیست که گاهی هم پیشنهاد بدهید. راه دوری نمی رود. این جمله آخر را با چشمکی بخوانید که بلد نیستم بزنم البته!

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin