حوالي ساعت يك صبح شده بود و هر كدام در گوشه اي از اتاق ولو شده بودند. دور از هم. و جلوي هر كدام هم بقاياي پيتزاها و سس هاي كچاپ بيژن و نوشابه هاي تك نفره. عاطفه كه انگار اينجا نبود. افتاده بود در ته چاه غمگيني خودش. و با موهاي بلند پركلاغي اش ور مي رفت. سر خيلي از موهايش دوشاخه شده بودند و او هم بي آن كه بفهمد ، بعضي از آن ها را از ته مي كند. كف سرش ديده مي شد و معلوم بود كه خيلي وقت است به اين عادت دچار است. مریم هم به كار هميشگي خلوت هايش مشغول بود. رفته بود و صندوقچه كارت تبريك ها و نامه هاي عاشقانه و هدايا و خرت و پرت هاي همه پسران زندگي اش را آورده بود و جلوي خودش ولو كرده بود. آن ها را مي ديد و حالات مختلفي بر پرده چشمانش ظاهر مي شدند و مي رفتند. ساناز هم به عادت دوران دبستان مشغول بود و خاطره مي نوشت. در همان دفتر خاطرات گل و بلبل داري كه انگار براي صد سال خاطره جا دارد. خودش مي گويد هزار برگ است و عمويش از آلمان آورده. اما مريم زير بار نمي رود و اصرار دارد كه چرت مي گويند:" مگه دفتر هزار برگ هم هست آخه ديوونه؟!"
سكوت سنگين فضا ،بوي نم و كهنگي داشت. مثل آرامش درياهايي كه منتظر يك طوفان سهمگين اند. و مرغان خود را هم خبردار كرده اند. هر سه منتظر شكسته شدن اين آرامش موريانه وار بودند. و اين كار را مريم انجام داد. ناخودآگاه. ناگهان انفجار خنده اش پاشيد توي صورت بقيه. و چون منتظر يك اتفاق بودند، هيچ كدام جا نخوردند.
مريم: ببين بي شرف چي كادو اورده براي تولد من! بي حياي عوضي. من خرو بگو قبول كردم. تازه كلي هم خنديدم!
ساناز: خب مي زدي اونم مي كشتي.
مريم: تو خفه!... اون كثافت كاري اول دبيرستانت كم از آدم كشي نبود. مريم مقدس!!
عاطفه: حيوون كشتن كه گناه نداره. داره؟
مريم: خداييش اگه راست بگي، حقش بوده.
عاطفه: به جان بابام راست ميگم.
ساناز: اگه منم آدم مي كشتم ، ميشديم سه تفنگ دار.
عاطفه: ولي من با تفنگ نكشتمش. با آباژور زدم تو سرش. خودش مرد. من كه به قصد كشتن نزدم.
مريم: اين نبوغت منو كشته به خدا!
ساناز: حالا چيكار كنيم؟
مريم: گفتي سه تفنگدار؟!
عاطفه: آره. ولي به خدا من با تفنگ....
مريم: دو دقيقه خفه شو.
ساناز: مثلا مهمونمونه. چرا فحش مي دي؟!
مريم: تو هم خفه پيليز!....ببين فكر نكن وضعيت تو خيلي بهتر از ماست. يك روزي پاي تو هم بابت اون كارت گيره.
ساناز: خب كه چي؟!
مريم: عاطفه هم كه سرش بالاي چوبه تكون تكون مي خوره. اين مملكت هم كه روز به روز داره بدتر ميشه. بلاخره بايد رفت. آكي؟!
ساناز: خب؟
عاطفه: يعني فرار كنيم؟
مريم: چرا فرار؟ من يه اكيپ پسر با جربزه مي شناسم كه دخترها رو مي برنند دبي و بعد هم سه سوت يو اس اي . با هواپيما. من هم كه صدا و قيافه ام خوبه. ساناز هم كه متال مي زنه خفن! اصلا مي ريم يه گروه سه تايي ميشيم، لوس انجلس رو مي تركونيم. تو چيت خوبه عاطي؟
عاطفه: منم هستم. هر كار تو بگي مي كنم. زود ياد مي گيرم. فقط بزار تا گند بابام در نيومده برم پول و پله و طلا ها رو بيارم
مريم: تو چي ساناز؟ پايه ايي؟
ساناز: تو مطمئني؟
مريم: مطمئن تر از حلال زاده بودن تو!
عاطفه: من ميرم چيزميزامو بيارم.
مريم: هستي ساناز؟
ساناز: باشه!....بريم ببينم يو اس اي چه خبره؟
مريم : پس شرافتي قول بديم تا تهش وايسيم. اكي؟
عاطفه: اكي!
ساناز: .....اكي!