تبليغاتX
چهل و دو گرم عریانی - بازیگوشانه /3

" تو ديوونه اي به خدا. ورداشتي به پسر غريبه آدرس دادي كه چي؟! دارم كپ مي كنم به جون مامانم.  بچه هاي ته خلاف هم از اين كارا نمي كنن. دلت مي خواست غريب نوازي كني ؛ مي گفتم بچه ها آدم مطمئن بفرستن. نمي گي ميان ميزنن مي كشنمون. دزد و جاني باشن. هزار جور خطر داره قلنبه ي حماقت. اي خدا!............

من كه نميذارم بياد تو. تا حالا پاي پسر نرسيده به اين خونه؛ مامان بفهمه سرمو بريده. با اين همسايه هاي فضول.پسر بياد تو اين خونه؟! .....خب بابا!.... حالا جز همون يه بار كه مي دوني . اول بريد يه كم قدم بزنيد. يه چيزي با هم بخوريد. حال و هواش بياد دستت.ببين چه كاره ست؟ يعني تو اين قدر خري كه فكر مي كني يه پسر ، با يه دختر ، تو يه خونه خالي مي تونه دندون رو جيگر بزاره ؟ بدبخت چشم وا مي كني مي بيني مامان شدي!...يهو!....يعني تو....."

ساناز تا حالا فقط گوش مي داد . فقط داشت مريم را تماشا مي كرد كه تند تند و نفس نفس زنان ،عرض اتاق را طي مي كرد. ناگهان احساس كرد كه از غر زدن هاي مريم به ستوه آمده . حرفش را قطع كرد و بلند شد....:" مي شه اين قدر زر نزني. همه چي با خودم. پسر خوبيه. بي پناهه. غمگينه. هيچ خطري هم نداره. تو اصلا گم شو برو يه جايي خودتو قايم كن. نهايتش اينه كه من رو مي كشه ديگه."

 اين ها را گفت و رفت چند تا لوازم آرايش از توي كيف سرخپوستي اش برداشت. كه همين پريروز خريده بود و خيلي هم دوستش داشت. جوري جلو آينه ايستاده بود و بزك مي كرد كه انگار پسر شاه دارد به خواستگاري سيندرلا مي آيد....مريم هم جوري به او نگاه مي كرد كه انگار دارد يك ديوانه رسمي را تماشا مي كند . ناگهان دويد و از گوشه اتاق،جوراب صورتي اش را برداشت و پوشيد. به اتاق ديگري رفت و چيزي برداشت و آمد درست پشت سر ساناز...:" اين قدر جواد آرايش نكن بچه!.... لايت عزيزم. لايت بلدي؟ از دهات كه نيومدي شهر! فاحشه هم كه نيستي احتمالا!"  بعد بي آن كه منتظر واكنشي از طرف او باشد ، يك چاقوي ضامن دار را پشت سرش بالا آورد و ضامن را زد :" اين پسر خوب و بي پناه و غمگينت دست از پا خطا كنه ، مي فرستمش پيش پسر عمه كامران. مي دوني كه با كسي شوخي ندارم. دارم؟" ساناز جوري بي خيال بود كه انگار مريم دارد تئاتر بازي مي كند.از توي آينه نگاهش كرد و اصلا تيزي چاقو را هم كنار نزد؛ كه كنار شاهرگ گردنش بود. او داشت آرام براي خودش رژ گونه اش پخش مي كرد  و احتمالا به اين فكر مي كرد كه تا اين حد لپ گلي نشود.....

صداي زنگ خانه كه ناگهان در اتاق ريخته شد، مريم چاقويش را غلاف كرد و در جوراب صورتي اش گذاشت. مريم هم دويد و شال خردلي سنگ كاري شده اي را از گوشه اتاق برداشت و انداخت روي لختي موهاي كوتاهش. كه تازگي سي هزار تومان داده بود و پسرانه اش كرده بود. و بعد رفت سمت در. تا اول ببيندش. و چه بسا به حرف ساناز گوش كند و چند قدمي هم با او راه بروند. وقتي داشت پله ها را پايين مي رفت ، صداي قلبش با صداي پاهايش رقابت مي كرد. و معلوم نمي شد كدام بلندترند. خودش از عطر لاگوستي كه دقايقي پيش به خودش زده بود به شعف آمده بود. و دوست داشت در مهمانش هم همين حس را ايجاد كند. الان درست پشت دستگيره در ايستاده بود. و بيخود دوست داشت كه زمان كش بيايد. براي همين چند ثانيه اي مكث كرد. و ناگهان به اين فكر افتاد كه كاش سبيل نداشته باشد. از بچه گي هم از سبيل مردها خوشش نمي آمد.و بالاخره تصميمش را به وسوسه دستانش سپرد و آرام در را باز كرد. در حدي كه نهايتا بتواند يك چشم او را ببيند. و ديد. يك دختر جوان و زيبا كه اتفاقا او هم شال خردلي داشت. منتها ساده.

ساناز: بفرماييد. با كي كار داريد؟

دختر: من عاطفه هستم. با آقا سياوش كار دارم.

ساناز ( هاج و واج ): تو احمد هستي؟

عاطفه: آره. شما خواهر آقا سياوشي؟

ساناز ( با لبخند ) : نه! خود آقا سياوشم. بيا تو

عاطفه: نه؟!...چرا دروغ گفتي؟

ساناز : خواستم تورو ببينم كه از دروغ متنفري!

عاطفه: يعني....

ساناز: حالا بيا تو. دختر خاله ام هم هست.

عاطفه: ولي من كشتمش. بيام تو پاي تو هم گيره

ساناز ( با تعجب) : كيو؟!!!

عاطفه: بابامو. حقش بود. قبول داري حقش بود؟

ساناز: ( آرام و انگار با خودش حرف مي زند ) خيلي خري. خاك بر سرت كنن.

عاطفه: آخه قصد بدي داشت. مست بود. حاليش نبود كثافت!

ساناز: ( گيج و مات) فعلا بيا تو . بيا. بيا تو

نوشته شده در توسط پایا | لینک ثابت |