" به جهنم! بي جنبه اي ديگه. وقتي بهت مي گفتم بيا با دوست كامي دوستت كنم،واسه اين بود كه حالا مثل نديدبديدها رفتار نكني.مراقب باش نري سر كار" اين ها را مريم گفت و در عين حال داشت براي كسي اس ام اس هم مي زد تا در اتاق بغل و به گونه اي ديگر،احتمالا، از مزاياي تكنولوژي بهره مند شود. ساناز كوچك ترين واكنشي بروز نداد. انگار نه انگار . و به كندي مشغول رد و بدل جمله ها بود. پسري كه آن سوي پنجره چت بود، خودش را احمد معرفي كرده بود و مريم هم به او گفته بود كه نامش سياوش است. سياوش نام برادر كوچك او بود كه در شش سالگي مرد. يك شب تب و لرز كرد و تا به بيمارستان رساندش تمام كرد. مادرشان هنوز مشكي پوش است و غم مرگ،هنوز بر خانه ی دوبلكس آن ها سنگيني مي كند.
مريم/سياوش: چرا ميخاي خودتو بكشي؟
احمد: كي خواست خودشو بكشه؟!
مريم/سياوش: مگه نگفتي ميخاي خودتو خلاص كني.
احمد: مگه خلاصي حتما مرگه؟ يا خودكشي؟ ميخام از خانواده جدا بشم. برم تنها زندگي كنم. سر بزارم به كوه و دشت و جاهاي نديده. خودم براي خودم. خسته شدم. ميخام عريان بشم. مثل بابا طاهر عريان.
مريم/سياوش: خوبه. خيلي خوبه. ميتوني از پس خودت بربيايي. چند سالته؟
احمد: 25 سال. گمونم بشه. توقع يه آدم عريان مگه چقدره؟ هر چي باشه بهتر از عياشي هاي اين زن و مردي ست كه مثلا پدر و مادر من اند. باور مي كني سياوش؟ هر كدوم ميخان روي همو كم كنند و مدام پي رفقا و عيش و نوش خودشونند. هفته اي يكي دو بار همو مي بينند و مي نشينند و با آب و تاب براي هم تعريف مي كنند. كه در روزهاي گذشته چه كثافت كاري هايي كردند. كه مثلا اون جاي همو بسوزونند.
مريم/سياوش. خوب اونا كه كاري با تو ندارن. تو هم زندگي خودتو بكن. فكر كن تو دشت و بيابوني.
احمد: آخه از اين همه بي خيالي شون به ستوه اومدم. ميخام مغزشونو بزارم زير لودر. مجازات جفتشون اعدامه.
مريم/سياوش: تو مگه قاضي هستي يا نيروي انتظامي؟! به هر حال پدر و مادرت اند. حداكثر مي توني تركشون كني.
احمد: خب منم ميخام همين كارو بكنم. تو گفتي نكن. ولي يه مدت بايد جايي باشم تا يه سوييت براي خودم بگيرم. ميخام همين امشب بزنم بيرون. چمدونم را هم بسته ام. مادرم كه امشب با دوستش رفته شمال. بابا هم كه نيم ساعت پيش ، مست و پاتيل برگشت و افتاد روي تختش و مرد گمونم. تا صبح كه دوباره تن لششو تكون بده.
مريم/سياوش: چرا از دخترها بدت مياد و نميخاي باهاشون حرف بزني ؟ خاطره بدي ازشون داري؟
احمد: بدم نمياد. سختمه. يك پسر كه با يك دختر حرف هم بزند در معرض هزار جور اتهام و شك و شبهه ذهني دختر قرار مي گيره. تا بخواي يه كم راحت حرف بزني فكر مي كنند كه ميخاي مخ شونو بزني و قصد سوء استفاده جسمي داري و مدام بايد خودتو اثبات كني. از نظر دخترها همه بدند و عمرا خلافش ثابت بشه!
مريم/سياوش: پس تو نگاه بدي به دخترها نداري؟
احمد: نه كه ندارم. حالا تو چرا طرفدار دخترها شده اي؟ خاطره خوب داري؟
مريم/سياوش: نه! من سرم به درسمه و ارتباطي با جنس مخالف ندارم. نمي دونم چه جوري اند.
احمد: راحتي. من كه از درس و كلاس هم افتادم. از شيرين كاري هاي اين دو تا مهربون!
مريم/سياوش: ميخاي امشب بيايي اينجا؟ تا ببينيم فردا ميشه كاري برات كرد يا نه.
احمد: مزاحم نيستم؟!
مريم/سياوش: آدرسو بنويس!
( ادامه دارد )