تبليغاتX
چهل و دو گرم عریانی - بازیگوشانه /1

همه چیز خیلی تصادفی و بازیگوشانه آغاز شد. تابستان بود و تازه سوم دبیرستان را تمام کرده بود. می خواست چهارم را در همین سه ماه بخواند و کل سال تحصیلی بعد را تست بزند. شاگرد اول بود و همه انتظار رتبه دو رقمی داشتند. تک فرزند آقای جراح و خانم دندانپزشک ، راهی جز این پیش رو نداشت. آن ها قرار بود ده روزی ایران نباشند. کنگره ای علمی که هر دو عازم آن بودند. در باره ی تازه ترین یافته های جراحی فک و صورت که به کار هر دو هم می آمد. قرار شد که ده روز را پیش خاله عطیه بماند. که او هم یک دختر داشت و البته از همسرش جدا شده بود و حضانت مریم را گرفته بود. این برای ساناز یعنی ده روز خاطره انگیز. او و مریم هفت خط ( به قول بچه های فامیل ) و خانه ای که بیش تر وقت های روز ، بی خاله و خالی بود.

همه چیز خیلی تصادفی و بازیگوشانه آغاز شد. به اصرار مریم قرار شد چند ساعتی وارد چت روم ها شوند و ملت را سر کار بگذارند. ساناز کاملا مصمم بود که تا قبل از ورود به دانشگاه ، سراغ این جور کارهای وقت گیر نرود. بیش تر به قصد خنده. قرار شد با آی دی پسر وارد شوند و سر به سر دختر ها بگذارند. مریم برایش تعریف کرده بود که تا حالا کلی آدم را همین جور تا پای قرار هم کشانده است. و البته کلی هم خاطره هیجان انگیز از جزئیات روابط حقیقی اش داشت و....اما این ها باعث هیجان ساناز نمی شد تا احیانا وسوسه اش کند که رابطه با جنس مخالف یعنی چی؟ او برای خودش حریم سفت و سخت و خط کشی شده ای قائل بود که حاضر نبود در رابطه با یک پسر به خطرش بیندازد. چه به رسد به این که وارد یک رابطه ی عاطفی شود و ذهنش را مشغول کند. رتبه دو رقمی با پسر بازی به دست نمی آید. ضمن این که اصلا مرد جماعت (جز بابای خودش )  آدم نیستند که آدم بخواهد به حرف های شان دل ببندد.

همه چیز خیلی تصادفی و بازیگوشانه آغاز شد. آن شب از  یازده شب شروع کردند و به قول مریم ، مثل قمار جلو رفتند. چت اصلا این جوری ست. ناگهان چشم باز می کنی و می بینی صبح شده. برای خودشان اسم پسر و مشخصات کامل نوشتند که به همه یک جور اطلاعات بدهند . این جوری خطر لو رفتن کم تر می شد. آدم های جالب هم به پست شان خوردند. از دختر ۱۶ ساله تا زن ۵۵ ساله. ساناز که با فضا نا آشنا بود ساعت به ساعت بر گردی چشمانش افزوده می شد. اما مریم حرفه ای بود و آشنا. می گفت تو این کثافت خونه ها ( به چت روم ها می گفت کثافت خونه ) همه چیزی پیدا می شود. به دختر خاله ی نجیبش هم توصیه می کرد که بابت الفاظ رکیکی که در صفحه اصلی روم ها می نویسند ، خودش را عصبانی نکند. دنیای مجازی از این چیزها زیاد دارد. البته به او امید می داد که کلی هم آدم حسابی در این فضاهای ناشناخته پیدا کرده. مریم اصرا داشت که این جا نباید فس فس کرد.از همان اول باید پرسید asl plz! و بعد بقیه حرف ها را زد!

همه چیز خیلی تصادفی و بازیگوشانه شروع شد. حوالی یک نیمه شب بود که یک آی دی پسر برایشان سلام فرستاد: " ای بابا! این یارو هم کوره. آی دی مردونه را به این گندگی نمی بینه. بهش بگو m و بعد هم  ignoreاش کن. ساناز هم همین کار را کرد. اما جواب شنید ( یا در واقع دید ) که :" می دونم پسر هستید. می خوام باهاتون حرف بزنم. امشب میخام خودمو خلاص کنم. می خواهم با یه ناشناس حرفامو بگم . دیگه حالم بهم می خوره از هر چی دختره. می خوام مرد و مردونه با یه مرد درد دل کنم."

ساناز ناگهان انگار در یک هذلول تاریک رها شد. و زل زد به مونیتور. اما مریم بی تفاوت بود و سعی می کرد که این را به دختر خاله هم القاء کند:" براش بنویس به جهنم! خودکشی که دیگه این همه قر و قمیش نداره. تمومش کن و دنیایی رو از شر خودت خلاص کن. دختره گذاشتت سر کار چرا به همه فحش میدی الاغ؟ " و بعد هم به ساناز گفت که :" ببندش بابا! این ها همه شون سرکاری اند. کسی اگه بخواهد خودشو نفله کنه که نمیاد تو چت. اینا میخان دلسوزی آدمو تحریک کنند."

ساناز: نه! میخام باهاش حرف بزنم. تو برو. بزار تنها باهاش حرف بزنم. باشه؟  ( ادامه دارد )

  

نوشته شده در توسط پایا | لینک ثابت |