تبليغاتX
چهل و دو گرم عریانی - دختری به نام اقدس؟!

سه سال بيش تر با هم نبودند. شايد بيست و چند سال پيش. همان روزها كه جنگ بود و بمباران و شهيد شدن برادرش. اما قشنگ يادش مانده كه اين دو تا در كار عشق خودشان بودند. ميراژهاي عراقي داشتند از آن بالا بمب مي ريختند ،اما اقدس دلش غنج رفته بود كه علي بغلش نشسته و همه جا خاموش است. از بس دو تايي خجالتي بودند. گيرم كه سرخي ماتيك تازه ي ده تومني ديده نشود. عوضش كلي به لپ هاي گلي شده ي علي خنديده بود. فردا مامانش فهميد كه از ماتيك سرخابش كم شده اما به دخترش چند تا فحش بي خاصيت بيش تر نداد. همسايه ها بهش مي گفتند ننه اقدس و به همه ي اين چيزها كه زن ها به بر و روشون مي ماليدند مي گفت ماتيك سرخاب. خودش دوست نداشت اسمش اقدس باشه. مي گفت اسم زن هاي قديمي و جنوب شهريه. علي براش اسم گذاشته بود . آمنه. مي گفت خواب ديده كه اسم زنش آمنه است. خونه علي بغل بيمارستان بهرامي بود. كه مريض خونه ي اطفال بود به قول باباش. يك شب دوباره آژير قرمز كشيدند. توجه توجه! علامتي كه هم اكنون مي شنويد اعلام وضعيت قرمز است. لطفا به پناه گاه ها مراجعه كنيد. احتمالا اقدس – يا همان آمنه ، تنها كسي بود كه قلبش با اين آژير عاشقانه مي زد. چقدر دلش خواست كه الان اينجا بود. اما نبود. نه علي و نه جنگنده هاي عراقي. چند تا موشك به چند جاي شهر خوردند و فقط صداي دور انفجار شنيده شد. چند ساعت بعدش فهميد كه دوازده تا بچه ي مريض كشته شدند _ و علي هم. آمنه اصلا گريه نكرد. درست مثل همان روزي كه جنازه ي برادرش را آوردند. اما دلش مي خواست با يك نفر لج كند. شايد با خدا. و با سيلي هاي بابا هم تن به شوهر نداد. و مي خواست همان تك بوسه يواشكي و لپ هاي شرمگين هردوتا شون، براي هميشه بي شريك باقي بماند. مي خواست عاشق بودنش را به دنيا ثابت كند. و اصلا حواسش نبود كه براي دنيا چنين موضوعي به اندازه بال پشه هم ارزش ندارد.حالا ديگر حوصله بحث با خودش را هم نداشت. فقط مي دانست كه بي جهت از دختر ماندنش خجالت مي كشيد. و دلش مي خواست كه الان دخترش را راهي مدرسه مي كرد. و اين همه قرص اعصاب نمي خورد. و دل مشغول چند تا قبر نبود كه جز چند قطعه استخوان و مقداري خاطره ي رنگ پريده چيزي در آن ها نبود. و حتي دلش مرد مي خواست. به جهنم كه علي نباشد. الان حس تازه اي داشت و داشت جلوي آينه ، بعد از بيست و چند سال ، ماتيك سرخاب به برو روي اش مي ماليد. دو ساعت ديگر بايد جلوي پارك مي بود. 

نوشته شده در توسط پایا | لینک ثابت |