تبليغاتX
چهل و دو گرم عریانی

دختری به نام اقدس؟!
تاريخ: ساعت :

سه سال بيش تر با هم نبودند. شايد بيست و چند سال پيش. همان روزها كه جنگ بود و بمباران و شهيد شدن برادرش. اما قشنگ يادش مانده كه اين دو تا در كار عشق خودشان بودند. ميراژهاي عراقي داشتند از آن بالا بمب مي ريختند ،اما اقدس دلش غنج رفته بود كه علي بغلش نشسته و همه جا خاموش است. از بس دو تايي خجالتي بودند. گيرم كه سرخي ماتيك تازه ي ده تومني ديده نشود. عوضش كلي به لپ هاي گلي شده ي علي خنديده بود. فردا مامانش فهميد كه از ماتيك سرخابش كم شده اما به دخترش چند تا فحش بي خاصيت بيش تر نداد. همسايه ها بهش مي گفتند ننه اقدس و به همه ي اين چيزها كه زن ها به بر و روشون مي ماليدند مي گفت ماتيك سرخاب. خودش دوست نداشت اسمش اقدس باشه. مي گفت اسم زن هاي قديمي و جنوب شهريه. علي براش اسم گذاشته بود . آمنه. مي گفت خواب ديده كه اسم زنش آمنه است. خونه علي بغل بيمارستان بهرامي بود. كه مريض خونه ي اطفال بود به قول باباش. يك شب دوباره آژير قرمز كشيدند. توجه توجه! علامتي كه هم اكنون مي شنويد اعلام وضعيت قرمز است. لطفا به پناه گاه ها مراجعه كنيد. احتمالا اقدس – يا همان آمنه ، تنها كسي بود كه قلبش با اين آژير عاشقانه مي زد. چقدر دلش خواست كه الان اينجا بود. اما نبود. نه علي و نه جنگنده هاي عراقي. چند تا موشك به چند جاي شهر خوردند و فقط صداي دور انفجار شنيده شد. چند ساعت بعدش فهميد كه دوازده تا بچه ي مريض كشته شدند _ و علي هم. آمنه اصلا گريه نكرد. درست مثل همان روزي كه جنازه ي برادرش را آوردند. اما دلش مي خواست با يك نفر لج كند. شايد با خدا. و با سيلي هاي بابا هم تن به شوهر نداد. و مي خواست همان تك بوسه يواشكي و لپ هاي شرمگين هردوتا شون، براي هميشه بي شريك باقي بماند. مي خواست عاشق بودنش را به دنيا ثابت كند. و اصلا حواسش نبود كه براي دنيا چنين موضوعي به اندازه بال پشه هم ارزش ندارد.حالا ديگر حوصله بحث با خودش را هم نداشت. فقط مي دانست كه بي جهت از دختر ماندنش خجالت مي كشيد. و دلش مي خواست كه الان دخترش را راهي مدرسه مي كرد. و اين همه قرص اعصاب نمي خورد. و دل مشغول چند تا قبر نبود كه جز چند قطعه استخوان و مقداري خاطره ي رنگ پريده چيزي در آن ها نبود. و حتي دلش مرد مي خواست. به جهنم كه علي نباشد. الان حس تازه اي داشت و داشت جلوي آينه ، بعد از بيست و چند سال ، ماتيك سرخاب به برو روي اش مي ماليد. دو ساعت ديگر بايد جلوي پارك مي بود. 

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چشم هایم کو؟ / آخر
تاريخ: ساعت :

" برام حكم قصاص نوشتند. من از اول هم وكيل نخواستم و تسخيري هم كه حتما مي دونيد به درد بخور نيست. هيچ چيز را امضاء نكردم و به حكم هم اعتراض نكردم. قرار بود دو شب ديگه خلاص بشم. پريسا كه خب موندني نيست و علاقه ای هم نداشتم که بمونه. ولی با اسم میترا چه می کردم که  قبول کرده بودم تا بمونه؟ و حالا نمي دونستم به كي بسپارمش. اصلا مگر بايد به كسي بسپارم؟ سرم را گرم كرده بودم به داستان هاي فهيمه رحيمي. بيخوديه ولي آدم رو مشغول مي كنه. مثل همين قصه اي كه دارم مي نويسم. كمكم مي كنيد بنويسم؟ " كم كم حس مي كردم كه فضاي كلبه به طرز موهومي در حال سنگين شدن و مرموز شدن است. اعتراف مي كنم كه مي ترسيدم. خصوصا وقتي ديدم كه در چشمانم زل زده است و با لبخند غريبي به سمت ميز مي آيد. بي جهت موضع تدافعي گرفته بودم.

" خيلي ساله دنبال چشمام ميگردم. حس مي كنم نمي بينم. يا دوست ندارم كه ببينم. گاهي پر از شهوت گناه ميشم و يه وقت مثل سگ مي ترسم. از عذاب. دارم عذاب ميكشم از اين همه لذت كه مي بينم و نمي كنم. ميخوام تمرين كنم كه اصلا نبينم. ....." مكث اش طولاني شد و حدس مي زدم كه دوباره سيگار روشن كند. خيلي هوس كردم كه يك پك بزنم. فقط يك پك. اما خيلي چيزها مانع شد. بيش تر از رخوتناكي چشمانش در آن لحظه ترسيدم. هيچ چيز نپرسيدم. خب معلوم بود كه قصاص نشده. اما چرا؟....حتما رضايت گرفته.

" اگه فكر مي كني كه رضايت گرفتم ، اشتباه مي كني. من رو قصاص كردند. من الان روح پريسا هستم...." و بعد زد زير خنده و سرش را جوري به سمت سقف خم كرد و دود را بالا داد كه شبيه آدم هاي ترسناك شود. اصلا حرفش را جدي نگرفتم و حوصله نداشتم تا به او گوشزد كنم كه چه شوخي لوسي كرده. و همين كارها را مي كند كه شبيه فهيمه رحيمي از آب در مي آيد!

" باور كن كه من قصاص شدم. قبل از اين كه به چوبه دار سپرده بشم. همون شب كه بهم خبر دادند برادرزاده ي خائنم حامله بوده و من بچه ي اونو هم كشته ام. گيرم كه حرومزاده. ولي من كه حق كشتنشو نداشتم. داشتم؟ بايد خيلي بي رحمانه باشه. من يه بي گناه رو كشتم. ولي من كه نمي دونستم. تقصير من نبود. من تا صبح عذاب كشيدم و به روح خودم پيچيدم.باور كنيد مثل يك قصاص بود و خداييش سزاوار مرگ بودم. اما اون بي شرف ها براي زجر كش كردن من ، رضايت دادند......

 حالا به نظرت رضايت ندن بهتره يا بدن و من بيام تو جنگل خودمو دار بزنم؟ موندم توش. نمي دونم داستانو چه جور تموم كنم.....واي اگه شوهرم بدونه كه من يه شب تا صبح با يه مرد تو يك كلبه بودم ، حتما جدي جدي دارم مي زنه. من چه جوري بهش ثابت كنم كه اون مرد جنگلي بي بخار بود؟ تا حالا داستان نويس مثل من ديدي؟ كه داستانشو قبل از نوشتن بازي كنه؟ باور كن روش خوبيه و خيلي به آدم ايده مي ده. مثل دنبال كردن يك ردپاي مرموز مي مونه رو شن هاي ساحل. مثل همون وقت ها كه بچه بودم و براي هر ردپا ، هزار جور قصه مي بافتم.چه بسا همين امشب هم از يه ردپا به تو رسيده باشم . شايد خودت  ندوني، اما برخورد كردن با تو كلي فكر به داستانم اضافه كرد....

ديگه برم. بايد صبح خونه باشم. مثلا امشب كشيكم.بيچاره ميترا كه داره جور منو ميكشه. با اون همه مريض مزخرف كه ارث باباشونو از پرستار ميخوان.ضمن اين كه به هيچ مردي هم خاطر جمع نيستم البته. يهو به بخار مي افتند كثافت ها!....جدي جدي تو باور كردي من آدم كشتم؟....." 

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چشم هایم کو؟ / 3
تاريخ: ساعت :
 

 

"چهار روز بعد دو تایی با هم فرار کردند. شوهر بی غیرتش هم طلاقش داد. که کارشون راحت تر بشه. اونا خطا کردند ، من شدم انگشت نمای قوم و محله. که برادرزادش شده هووش. بیچاره! برام آدرس فالگیر و جن گیر جور می کردند. یه عده هم حرف دراوردند که حتما بچه دار نمی شدم. خب شش سالی بود که عروسی کرده بودیم. خودش بچه نمی خواست. به خاطرش آی یو دی گذاشتم و دو بار هم عفونت رحم گرفتم. به خاطر اون خیلی کارها کردم. اما به چشمش نبود. تا حالا شده کسی به خاطرتون خیلی کارها بکنه؟! "
این ها را که می گفت آرام تر بود انگار. و قهوه اش را طوری مزه مزه می کرد که انگار دارد ثانیه های زنده بودنش را می بلعد و لذت می برد. او اولین مهمان کلبه کوچک من بود. و صندلی چوبی و میزد گرد قدیمی ، سرانجام به به درک لذت هم نفسی کسی جز من رسیده بودند. تازه نگاهم به کیف کوچک خردلی اش افتاد. وقتی روی میز گذاشت تا پاکت سیگارش را در آورد. دانهیل. فندکش کار نمی کرد. کبریت را از کنار اجاق برداشتم و به سمتش دراز کردم. نگرفت و جوری سیگار به لب منتظر ماند که چاره ای جز روشن کردن کبریت نداشتم. می فهمیدم که گاهی آدم هوس می کند تا با آتش کس دیگری بسوزد. خودم پانزده سال سیگاری بودم. تازه ده ماه است که نمی کشم. تعارفش را قبول نکردم اما می دانستم که بند بند وجودم پر از شهوت سیگار است. ترجیح دادم از روبرویش بلند شوم و بروم لب پنجره. حس کردم که باید از ژرفای نگاهش بگریزم.....
" بالاخره هر دو تاشون رو کشتم. برام خبر اوردن که تو چه شهری هستند. حکمشون همین بود. باید می کشتمشون. خیلی ساده. زجرشون ندادم. با دو تا گلوله فقط. یک کلت خریدم سی هزار تومن. اسلحه خریدن واسه کرد جماعت مثل آب خوردن می مونه.به قیافه ام می خوره کرد باشم؟"
برگشتم و نگاهش کردم. صورتش به دختر کرد نمی خورد. نمی دانم چرا تصورم از دختر کرد ، کسی درشت اندام بود که آدم را به یاد دختر دشت و اسب سوارها می انداخت. اما او ریزه میزه تر از  تصور این حرف ها بود. درست مثل قاتل بودنش.خدا وکیلی اصلا به قیافه اش نمی آمد . که کرد باشد. تازه قهوه اش تمام شد. هم زمان با سیگارش. مثل گذشته خودم که سیگارهایم را هم جرعه ی نوشیدنی هایم تمام می کردم. بلند شد و آمد لب پنجره. شانه به شانه ی ده ها پرسش و اضطراب من. احساس کردم توان تحمل این حد فاصله نزدیک را ندارم. اما دور از ادب بود که به محض آمدنش ، از او دور شوم.  ته سیگارش هنوز داشت دود می کرد. درست خاموش نکرده بود. بر خلاف گذشته خودم که تا اطمینان از خاموشی شان ، ول کن شان نبودم. بهانه خوبی بود. با لبخندی که اصلا نشان نمی داد که مصنوعی ست ، به ته سیگارش اشاره کردم و به سمت میز رفتم.....
_  رفتم خودم را معرفی کردم. گفتم که گناه نکرده ام. قتل کرده ام. حق شان بود. شاهدم پیش خدا همین چشمامه که دروغ نمی بینند. قانون شما هم واسه خودتون. هر کار می خواهید بکنید. به خودم گفتم دروغ نگو پریسا. مثل همیشه که دروغ نمی گی.
_  ولی شما که گفتی اسمت میتراست.
_ دروغ گفتم. به خاطر میترا. هم بندم بود تو زندون . دایی اش را کشته بود. شب قصاص خواهش کرد که اسم خودم رو بذارم میترا. که  اسمش نمیره. دوستم داشت. موهاشو بوسیدم و قبول کردم. فردا صبح که بردنش ، فقط اسمشو دیدم که تو موهام لونه کرده بود. راستی شما اسمت چیه؟
_ پایا

(ادامه دارد )

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چشم هایم کو؟ / 2
تاريخ: ساعت :

گمان نمي كردم كه با يك بار صدا زدنش ، اين طور راحت پايين بيايد. بي آن كه اصرار ابلهانه اي بر ادامه ي كارش داشته باشد و از اين كارهاي تكراري بكند. كه مثلا ولم كنيد و بذاريد راحت بشم و از اين حرف ها. انگار دلش تنگ شده بود كه كسي بيايد و صدايش كند. و  احتمالا به  هم صحبتي دعوتش كند. نمي دانم چرا از من خواست كه چشم بندش را باز كنم؟ از پشت. در حالي كه خودش به راحتي توان اين كار را داشت. انگار دوست داشت امكان دوباره ديدنش را هم با دستان كس ديگري به دست آورد. وقتي نزديكش شدم تا بند گره اش را از پشت باز كنم ، بوي ملايمي داشت. بيش تر شبيه ياس.

_ اين كه اين موقع شب ، شما به اينجا اومديد و صدايم كرديد ، حتما يك نشونه ست. كه كسي اون بالا دوست داره زنده باشم هنوز. و حتما من رو بخشيده.

_ يعني من الان يه نشونه ام؟ يه پيامبر؟ حس خوبيه كه آدم حس كنه پيام خصوصي خدا رو تو جيبش داره . اما شايدم اين جور نباشه. يك تصادف . البته تصادف كه قطعا نيست. اما بهتره آدم به ماوراء ربطش نده.

_ يعني شما پشيمونيد از اين كه چشم من رو باز كرديد؟

_ ابدا! خيلي وقته كه دارم تو اين جنگل تنها زندگي مي كنم. ديگه تنهايي داره سنگين ميشه. دارم شبيه رابينسون كروزه ميشم.

_ من خواب ديدم كه يه گوزن تو يه جنگل تاريك ، چشمم رو باز مي كنه. براي همين اومدم تو جنگل بميرم. با چشم بسته.خواستم به خدا اين امكان رو بدم كه اگه دوست داره تو جنگل كاري با من بكنه، خب بكنه.

_ من البته گوزن نيستم!

 

زن كه انگار تازه به دنيا برگشته باشد ، لبخند زد و در همان حال طره اي از موهاي هاي لايت شده اش را از زير روسري سرخابي اش بيرون كشيد. چشمش را انداخت به ناخن هاي بلندش كه زير نور فانوس ، درخشان هم شده بودند. يك جور شرم شرقي به ظرافت اجزاي صورتش بخشيد و در عين حال بازي زير چشمي نگاه كردن را هم در آورد. درست شبيه دختركان بيست ساله اي كه مي خواهند پيش پسري دلربايي كنند.

 

_ من ميترا هستم. 44 سالمه. پرستار بيمارستان نفت. دو سال ميشه كه از شوهرم جدا شدم. مهندس عمران بود. خيلي خوش تيپ و خوشگل بود. به نظرتون من خوشگلم؟

_ هر زني بهتر از هر كسي ميدونه چه شكليه. اين كه من بگم شما خيلي زيبا هستيد ، قطعا چيز جديدي براتون نيست. زن ها با آينه خيلي رفيق اند!

_مرسي. شما چقدر پيچيده و مرموزيد. ولي يادتون باشه كه اعتراف كرديد من خيلي خوشگلم.

_ من اصلا و ابدا پيچيده و مرموز نيستم. عجيب اينه كه يه آدمه ساده اي مثل من رو عجيب فرض كنند!...شما كه من رو نمي شناسيد. چه طور فهميديد پيچيده ام.

_ از حس ششم زن ها غافل نشيد. خيلي مهمه.

_چرا جدا شديد؟

_اولش با حس ششم فهميدم. با برادر زاده خودم ريختند رو هم. اون شوهر داشت و دو تا بچه. گيرشون انداختم. موقع فعل حروم. كه قاضي حكم مرگ ميده اين جور موقع ها.

_و حتما شما حكم رو اجرا كردي؟

_نه! ناي هيچ كاري نداشتم. فقط شيون زدم. همين

 

زن از جا بلند مي شود و چند قدم دور مي شود. وقتي كه ديگر هيچ نور فانوسي به نزديكي او هم نمي رسيد ، خودش را به تاريكي سپرد. پشت يك درخت. انگار كه مي خواهد نمايشي بازي كند. مثل تئاتر.

 

_ و بعد شروع كردم به قهقهه زدن. شوهرم اومد و دهنم رو گرفت. كه آبرويش حفظ بمونه. و اون يكي هم مدام التماس مي كردكه :" عمه! عمه! توروخدا. غلط كردم عمه! "

 

ناگهان روسري اش را از دل تاريكي به سمت من پرتاب كرد. درست افتاد روي زانوي راستم. گيج شدم. اين ديگر چه نمايشي ست؟

 

_ بعد با همين روسري دهنمو بستند. شنيدم كه شوهرم به اون گفت كه بايد من رو بكشند. و اون  هم قبول كرد. اومدند و شروع كردن به.....

_خب؟

_ نتونستند. يه همسايه سر رسيد.

_و گرفتندشون؟

_نه! چيزي نگفتم. فقط اومدم بيرون. بهم قول داد كه تمومش مي كنند. جبران مي كنه. دوباره مثل روز اول. مي گفت كار شيطان بوده. توبه مي كنه. قسم خورد بي شرف. اما چهار روز بعد.....

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چشم هایم کو؟ / 1
تاريخ: ساعت :

 

هوا گرگ و میش است و می دانم که نه گرگی در کار است و نه میشی. در کنار پنجره ی کلبه به بی کرانگی چشم جنگل، چشم دوخته ام. گمانم مهربان ترین نسیم هواست که بوی دریا را به کوچکی خانه ام پیشنهاد می کند. فانوس در دست می گیرم و رهسپار می شوم. خواهش بزی را هم می فهم که می خواهد با خودم ببرمش. اما می دانم که من را درک می کند. و اشتیاقم را به محاوره با غمگینی تنهایی. باید به تماشای قصرم بروم که در عمیق ترین جای دریا منتظر من است و روزی که آخرین سفرم را آغاز کنم ، به جای آسمان که همه می روند ، من به آن جا خواهم رفت. در راه دست به درختان می کشم و صبوری و سبزی شان را لمس می کنم. گاهی دور خودم می چرخم تا بلکه ذره ای از بازیگوشی کودکی ام را از خاطراتم پس بگیرم. و کمی ، فقط کمی به سرخوشی گریخته از اکنون دچار شوم. هوس می کنم که خودم را از همین اندک نور فانوس نیز محروم کنم. و در ظلمات گام بردارم. چشمانم را می بندم و انگار که کورم. و مگر نیستم؟ کسی که می کوشد تا تلخی واقعیت را نبیند و به عشق بازی حریر خیال محرم شود ، مگر نه این است که نابیناست ؟ اما می ترسم از بیراهه. ما راهی جز پناه بردن به نور نداریم. و چاره ای جز چشم گشودن نیست. نکند که کسی طعنه زند که چندین چراغ دارد و بیراهه می رود؟ من که البته یک فانوس بیش تر ندارم. پس چشم می گشایم و ناگهان انگار به کابوسی پرتاب می شوم....
 این زن کیست؟ که در برابرم ایستاده است. با پارچه ای مشکین که روی چشمانش بسته. نکند او نیز در پی تجربه ی ظلمت است؟ پس این  طناب بافته داری که از درخت آویزان کرده چیست؟ و این صندلی که رویش ایستاده؟ و طنابی که اکنون به دور گردن خود انداخت؟ و من همین جور بهت زده دارم تماشایش می کنم؟....."خانم!" ( ادامه دارد )

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نامه و نگاه و نماز
تاريخ: ساعت :

الان يك ماهي ست كه در كلبه ي تنهايي خودم ، در دورترين جنگل ذهنم زندگي مي كنم. گاهي به دفتر خاطراتم پناه مي برم ، و مثلا قصه ي سميرا را دوباره مي بينم. بعضي وقت ها هم به ده ها نامه ي نوشته و ننوشته نگاه مي اندازم. كه بعضي را دارم و برخي را نه. به آدم هايي كه هستند و نيستند و عده اي شان هم از اول نبودند.و نخواهند بود. نامه به خدا. به كودكي. به روزگار جنيني ام . به يك كفش دوزك . يا به بودا. به يك پيرزن فاحشه كه سرطان گرفته است. حتي مي شود به واژه ها نامه نوشت. دروغ . حماقت . نفرت. لبخند. بوسه. جنون. تولد......

همه ي اين نامه ها را نوشته ام. و در صندوقچه ي امني دارم. ديروز كه شمردم شان ، از دوازده سالگي كه آغاز نوشتنم بود تا همين ديروز، شده 7893 نامه. كه البته 207 تاي آن دست خودم نيست. فكر كنيد من اگر بخواهم همين نامه ها را دوباره خواني كنم و باز بنويسم. به شرط روزنوشت حتي ، 21 سال مطلب دارم كه در اينجا بگذارم. بعضي شان هم البته پاره شده اند و كم رنگ. چه بسا جملاتي از آن ها در راه هاي زمان گم شده باشند. اما خب مي شود در گوشه اي از هذلول حافظه ، پيداي شان كرد كه لم داده اند و احتمالا قهوه ميل مي كنند.

عجيب است كه در اين يك ماه ، هنوز موفق به ديدن گلي نشده ام. كه هر روز برايم صبحانه مي آورد و پر از رنگ و مهرباني ست. و خوبي اش اين است كه به سياهي و نفرت و نامهرباني و دشنام ، افتخار نمي كند . دو سه باري در حال دور شدن ، نيمه ي صورتش را برگردانده. اما آن قدر دور بوده و من هم فرصتي براي پيدا كردن عينكم نداشتم كه جز مهرباني شرمگين اش ، چيزي به حسرت چشمانم نبخشيده ام. مني كه شش ماه و بيست روز بيش تر توان طاقت دنيا نديديگي نداشتم. و آن گونه عجول و نا بلد ، بي مثالي آرامش زهدان مادرم را رها كردم ، چگونه توانسته ام حريف كنجكاوي كودكانه ام شوم؟... و به زيارت چشمان صاحب دستاني كه برايم شير و شكر مي آورد نرسم. بايد نخوابم. و سوره مزمل را بخوانم كه پيامبرش را به شب بيداري و مناجات دعوت كرده . آيا نجوا با نگاه مهربان او نمي تواند در كنار سجاده نماز صبحم باشد؟ مي تواند. مي دانم كه مي تواند. با ساعت و زنگ كه بيدار نمي شوم. اما دعايي هست كه اگر با اعتقاد بخواني ، همان موقع كه بخواهي بيدار مي شوي. مي خوانم. و ساعت 5/3 صبح بيدار مي شوم. تا اذان كمي مانده. به اندازه نيايشي كوتاه. سجاده ي فيروزه اي ام را بر مي دارم و در ميان دو چنار پير پهن مي كنم . كه كمي آن سوي كلبه به تسبيح خدا مشغولند. مي خواهم تا آمدنش بيدار بمانم. و مي مانم. خنكاي صبح جنگل ، با مه رقيق عاشقانه اش به همه ي عرياني روحم نثار مي شود. دلم هواي چشم بستن و نفس و خيال دارد. اما مي ترسم. نكند گلي در همين لحظه بيايد و برود. هر آن چه در آسمان و زمين است به تسبيح خدا مشغول است. دارم اين آيه ي سوره ي حشر را مي خوانم كه صداي خش خش عشق بازي پاهايش را مي شنوم ، با خشكي برگ هاي جدامانده. كه مدام نزديك تر مي شوند. و زيادتر. چونان صداي تپش قلبم. پر مي شوم از خجلت نوجوانانه. هم چون زماني كه در حوالي درك اولين نگاه زنانه بودم. پروا دارم از آن كه سرم را بالا بياورم. و تند تند قران مي خوانم. تا بلكه تپندگي قلبم را نشنوم. او به آستانه ي در رسيده. خم مي شود تا سيني صبحانه را بگذارد. چشمانم در حدي بالاست كه فقط عروسي رنگهاي دامن چين دارش را مي بينم و لطف لطافت دخترانگي دستانش را. سيني را مي گذارد و كمر راست مي كند كه برود. كسي نهيب مي زند كه سرت را بالا بياور. اين همه انتظار و اين همه بي تواني؟ ناگهان بي قرار درياي نگاهش مي شوم و دل به دريا مي زنم. و چشمانم را به معصوميت چشمانش مهمان مي كنم:

-          سلام

 

جا نمي خورد و انگار مي دانست كه پشت برگ ها و درخت ها به انتظارش نشسته ام. صورتش را كمي برمي گرداند. نگاه مي كند و خيلي زود ، چشمانش را به پناه گاه هم جواري شير و خرما مي برد. كه جلوي پاي اوست. در سيني. شايد از خجالت خجلت نگاه من.

 

        -    سلام.   

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آن شب اتفاق افتاد
تاريخ: ساعت :

گمانم ده دقیقه ای از ده گذشته بود. هوا دچار وهم خفه کننده ای بود.رطوبت داشت و نفس تنگی آزارم می داد. سومین سیگارم را هم روشن کرده بودم. نتوانستم در لابی هتل پابند شوم. به ویژه که پیرمردی هم آن جا لم داده بود و دنبال یک آدم بیکار می گشت. با نگاهش. که احتمالا از دوران رضا شاه تعریف کند و افتخاراتش. پک عمیقی را بیرون دادم و اندک روشنایی جلوی چشمانم هم سیاه شد. وقتی دود رفت ، درست از دل دود پیدایش شد. آرام تر و با تیپ اسپرت. ایستاد و سلام کرد. درست جایی ایستاد که نور چراغ به نصف صورتش بیش تر نرسید. صورتش را انگار برای نقش تاریخی زن مظلوم تراشیده بودند. مهربان بود و کم تر نشانی از ترس روز داشت. گمانم این خاصیت شب است که آدم ها را به آغوش آرامش خود فرا می خواند. اصلا انتظار نداشتم که این دختر، سیگار ماربرو قرمز در آورد و آن را به آتش سیگار من بسپارد:

" بچه ها دوست ندارند در باره اش حرف بزنند. میگن شوگون نداره. همون ترم اول بود که عاشق نرگس شد و هنوز به ماه نرسیده بودند که نشستند پای سفره عقد و عروسی. خیلی پولدار بودند و برای حامد خونه گرفتند و.....یکی دو سال که گذشت معلوم شد نرگس نمی تونه بچه دار بشه و قبلا دو تا شوهر کرده. با شناسنامه المثنی زن حامد شده بود. حامد دوبار خودکشی کرد اما زنده موند. نرگس هم دوباره شوهر کرد. میگن با عشق اولش بالاخره. خدا عالمه. من چند باری با حامد حرف زده بودم. می خواستم کمکش کنم. اما داغون تر از این حرف ها بود. یه شب باهام خداحافظی کرد و گفت میخاد بره. قاچاقی بره دبی. و رفت. نمی دونم رفت یا نرفت . اما دیگه کسی اونو ندید. خیلی ها وصلش کردند به من. کنکاش شما تو دانشگاه داشت دوباره زخم ها رو تازه می کرد. دوباره پچ پچ ها شروع شده بود. من چند بار به پلیس گفته بودم. چه دلیلی داشت که من بکشمش؟ ما فقط دو شب با هم خوابیدیم. به میل و رضایت خودم. بعد هم تموم. یک خونه ی کوچیکی دارم . به خوبی هتل شما نیست. اما اگه دلتون بخواد ، خوشحال میشم امشب مهمون من باشید. تا صبح. می تونیم مفصل حرف بزنیم...."

حتا اگر دچار کنجکاوی هم شده بودم منطقی نبود که دعوتش را بپذیرم. به نظرم خطرناک هم می آمد.حس نمی کردم که ماندن بیش تر به یافتن بیش تر کمک می کند. یک سفر ناکام و شرمندگی ام در برابر سمیرا. بی حامد.

سه صبح رسیدم تهران اما سروقت در بخش بودم. بر خلاف همیشه گوشی ام را انداخته بودم دور گردنم و سراسیمه. گمانم جواب سلام دو تا پرستار بخش را هم ندادم.دلشوره دیدار. باید زودتر از شر گفتنش خلاص می شدم. باید به سمیرا می گفتم که دیگر منتظر حامد نباشد. باید کاری می کردم که.... وارد اتاق شدم. دو بهیار مشغول مرتب کردن تختش بودند......" دیشب تموم کرد "

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
عریانی و جست و جو
تاريخ: ساعت :

 

 

گمانم عجیب ترین حس ناشناخته گی را در آن سفر تجربه کردم. فقط صدای موتور اتوبوس. یک جور سکوت مرموز. حتی کسی صلوات هم نفرستاد. بغل دستی ها هم با هم حرف نمی زدند. جز مادری که چهار صندلی جلوتر بود و گاهی در گوش دختر تازه بالغش حرفی می زد. چرا در گوشش؟ و بقیه ساکت و غمگین بودند و چه بسا در باتلاق هزار جور فکر ناجور خود دست و پا می زدند. من آن روز مشغول ذکری بودم که به خدا نزدیک تر شوم. و آرام تر. تسبیح شاه مقصودی دارم که دانه هایش از بالا به پایین بزرگ تر می شوند. آن روز با آن تسبیح ، خیلی ذکر گفتم تا خوابم برد. دنبال نیرویی تازه بودم که بتوانم کاری برای عشق کنم. پندارم این است که خدا در این جور لحظه ها لبخند می زند.داشتم به شکوه و غم و شور لحظه ی دیدارشان فکر می کردم. زیر تازیانه های گرمای جان فرسای شهر. که بر عریانی تن جست و جوگرم فرود می آمد. هیچ کس سراغی از حامد  نداشت. طبعا به آن ها فامیلی اش را می گفتم. و بعضی انگار موظف بودند که چیزی را پنهان کنند. رفتم سراغ اداره ی آموزش. اطلاعات ندادند. گفتند با حکم قضایی. خنده دار است. کدام قاضی شایسته قضاوت در باره ی عشق است؟ جز دل آدم ها. مثل فیلم های مافیایی شده بود. کم کم حس کردم که شبیه کارآگاه های خصوصی شده ام. در سلف کثیف دانشگاه مشغول خوردن ابلهانه ترین همبرگر دنیا بودم. افتضاح. هم هوا . هم همبرگر. هم ناکامی در پیدا کردنش. مهم نیست که ابلهانه صفت خوبی برای همبرگر نیست.مهم این است که یک دختر سبزه کم سن و سال داشت به میز من نزدیک می شد. زیر چشمی نگاه می کرد. اما جلو می آمد. به دختر دبیرستانی ها بیش تر شباهت داشت تا دانشجو. آمد و جلوی من ایستاد. با ترس و لرز پرسید" شما پی حامد اومدین؟" لهجه اش جنوبی بود و من هم ناگهان بی اراده بلند شدم. دخترک برایم شبیه تکه چوبی بود در وانفسای غرق شدن.:" حتما خبری دارید. درسته؟" جوابم را نداد. اما اول گفت کرد که بنشینم و بعد پرسید که امشب کجا می خوابم. حرفش را گوش کردم و آدرس دادم. امشب. ساعت ده شب. لابی هتل. من باید از پشت تارهای خیس عنکبوت انتظار، به بیرون نگاه می کردم تا بیاید.....( ادامه دارد )  

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
صیغه تون باطله
تاريخ: ساعت :
 

" من بايد ازش متنفرم مي شدم. مات شده بودم . مگه ميشه؟ يه عشقي به اينجا برسه؟ مطمئن نشدم كه عشق نبوده. نذاشتم تو  خاك دلم نفرت بياد. بچه مون داشت از همين خاك جوونه مي زد. بچه ي من. بچه ي حامد. ولي من پدرش رو بخشيدم. براش دعا كردم كه به جاهاي خوب برسه. آدم مهمي بشه. سي هزار تومان رو هم دادم به يه گداي معتاد. مي دونستم دودش مي كنه. اما دلم سوخت براش. احتياج احتياجه. مگه بايد معتاد محتاج رو دور انداخت؟ " اين ها را كه داشت مي گفت من داشتم كارهاي مريض كنار دستي اش را انجام مي دادم. كه مغز استخوان معيوب داشت. و گلبول كم مي ساخت. يك خانم سي و چند ساله كه دچار جنون هم بود و مدام برايش مشاوره ي روان پزشكي مي نوشتيم. سميرا جوري بلند قصه اش را مي گفت كه من بشنوم. قشنگ يادمه كه بلند شده بود و لب تختش نشسته بود. پاهايش را آرام تكان مي داد. داشت تو آينه دايره شكل و كوچك و زنگار گرفته اش نگاه مي كرد. كه يك ترك هشت مانند هم داشت. حتما صورتش را هم ترك برداشته مي ديد. مثل روحش. مثل كودكش كه نتوانست به تماشاي تولدش بنشيند.اين جا را كه مي گفت بغض داشت. حتما داشت: " شكمم كه بزرگ مي شد دلهره ام بيش تر مي شد. نيش و كنايه ها هم. غصه مادر زمين گيرم هم. ناچاري ام هم. مردم سراغ باباشو مي گرفتند. ديده بودنش اما حالا تف و لعنت مي كردند. بي شرف ها. همه آدرس قابله مي دادند. پول مي دادند. ....كه برو بنداز. بنداز. آبروتو بخر. به اين بچه رحم كن. تا آخر عمر بي مرد مي موني. شكمشو چه جوري ميخاي سير كني؟ صيغه تون باطله. حرومزادس. يه بدبخت ديگه اضاف مي كني تو اين جهنم. خودخواهيته. بچه با فاميلي مادرش؟ چه جوري گول خوردي؟ اگه زاييدي ديگه نگاه بهت نمي كنيم. برو بنداز. بنداز. برو . برو . بنداز. برو بنداز......وقتي مدام اين دستور تلخ را تكرار مي كرد دچار بي خودي از خودش شده بود. انگار در اين عالم نبود. شبيه بعضي حالت هاي زن كنار دستي اش. دو دستش را به گوش هايش چسباند و فشار داد. روسري خاكستري و كهنه اش ليز خورد و  افتاد روي يقه لباس چهارخونه بيمارستاني اش . صورتم را برگرداندم تا شاهد چيزي نباشم كه احتمالا مطابق ميلش نيست. بي ادبي بود كه اتاق را ترك كنم. رفتم و لب پنجره ايستادم. خيره به حياط بيمارستان. و دو سه نفري كه داشتند گريه مي كردند و همديگر را بغل كرده بودند. احتمالا خبر فوت عزيزشان را شنيده بودند. منظره اي كه ديگر براي مان تكراري شده بود از بس ديده بوديم. ناگهان صداي جيغي همه اتاق را منهدم كرد. با وحشت به سمت سميرا رفتم. او كه داشت روسري اش را درست مي كرد به زن كنار دستي اش اشاره كرد. اسمش يادم نمانده. همويي كه دچار كلافگي اين فرياد شده بود.

مطمئن بودم كه مي خواهم عشقش را پيدا كنم. خودش مي گفت كه هنوز عاشق حامد است. و آرزوي اش تنها چشيدن عسل چشمان اوست. بايد مي رفتم بندر عباس. به پاس عشق. براي حاجت يك عاشق. با مرخصي سه روزه ام موافقت نشد. انترن كم داشتند. چون تازه يكي از انترن ها كه دچار سرطان بيضه بود، مرده بود. اما من وقت نداشتم. سميرا وقت كمي داشت. اگر بي اجازه غيبت مي كردم يك ماه تجديد دوره مي شدم. به جهنم. تا آخر هفته بليط هواپيما نيست. چرا؟ مگر چه خبر است؟ كسي خبر ندارد اما بليط نيست. من روي صندلي رو به انقراض اتوبوس لم داده بودم. كسي كنارم ننشسته بود. چون پول دو تا صندلي داده بودم. حوصله نداشتم كسي در كنار خلوتم بنشيند . حوالي عصر بود كه اين لكنته پير با سرفه ي پر دودش ، خودي نشان داد . من اكنون به سوي مختصرترين نشاني يك معشوق راه افتاده بودم. ( ادامه دارد )

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سمیرا .... و دو سرطان
تاريخ: ساعت :

" فقط می خوام یه بار دیگه ببینمش. فقط یه بار. این تنها آرزومه قبل از مردن. من اصلا نمیخوام خدا شفام بده. فقط یه بار دیگه حامد رو نشونم بده." این ها را سمیرا قربان نگر  می گفت، 24 ساله. در جنگ با مراحل آخر سرطان خون. بیمارستان امام خمینی. بخش خون. من انترن داخلی بودم و یک ماه بخش خون را می گذراندم. سمیرا روی تخت 24 خوابیده بود.شماره تخت یادم مانده چون هم عدد سنش بود. کارهای تخت 24 و پنج تخت دیگر با من بود. تقسیم کرده بودند. حال عمومی سمیرا رو به وخامت بود و فول دوز شیمی درمانی هم جواب نمی داد. اصلا نمی ترسید. انگار منتظر بود تا کسی بیاید و ببردش آسمان. آزمایشات اش روز به روز نگران کننده تر می شد. کرد بود و درشت اندام. صورت معصومی نداشت اما وقتی حرف می زد مثل یک پرنده ی در قفس بود. مهربانی خاصی داشت و زیارت آل یاسین را هم حفظ بود. دست نوشته های حامد را نگه داشته بود و هر روز می خواند. بعضی هایش را برای من هم خواند. با کمی سانسور. و یکی دو لبخند شرمگین و رنگ پریده. پدرش مرده بود و مادر زمین گیری داشت. در پرونده اش نوشته بود که ساکن نازی آباد تهران هستند. خودش می گفت که " بابا جونی ام محشر بود. خوشحالم که بالاخره می بینمش " یک خواهر کوچک تر داشت که ماجرایی داشت برای خودش. و یک برادر معتاد که دو سال بود ترک سربازی و خانه کرده بود. عموی شان با کامیون باباشان کار می کرد و پول خوبی هم به آن ها می داد : " حامد همه کسم بود. نفسم بود. چهار سال تموم باهام بود. چه بود و چه نبود. ولی با همه ی لحظه هام بود. شما جای برادرم. میخام  بگم و برم. خطبه خوندیم. یواشکی. بابام مرده بود و من هم دانشگاه می رفتم. اجازه نمی خواست دیگه.دختر عاقل بودم واسه خودم. قرار بود دانشگاه قبول بشه و بشینیم پای سفره ی عقد و عهد و با مادرم زندگی کنیم. شما تا حالا عاشق شدید؟....." گمانم داشتم کاف فشارسنج را می بستم یا باز می گردم که از سوالش خجالت کشیدم و سعی کردم با شوخی جوابش را بدهم : " بچه خرخون مدرسه و کنکور و دانشگاه و این همه درس که وقت این جور کارها را نداره. اولین و آخرین باری که از این جور اتفاق ها برام افتاد هفت سالم بود و کلا چهار ساعت طول کشید. بعدش هم طلاق و طلاق کشی و رفت خونه باباش!....".من اصلا با سرخوشی و طنز تعریف نکردم اما سمیرا غش کرد از خنده. فکر کنم از اول بستری شدن اش تا حالا این جوری نخندیده بود: " خوش به حالتون. عاشقی بد دردیه. می سوزونه. تموم نمی شه. حامد می مرد برام. اینو از چشماش می فهمیدم. کلی نقشه و آرزو می گفت.  دانشگاه که قبول شد، همه ی فامیلشون رو سور دادند. پرستاری بندر عباس قبول شد. دو تایی با هم بودیم که روزنامه گرقتیم. باورتون میشه که همون وسط خیابون....پناه بر خدا. گفتم با غیرت! آدم جلوی غریبه که....   رفت و کاراشو درست کرد. از اول مهر باید می رفت و هنوز یک ماه وقت داشت. خیلی خوب بود. خیلی. تا این که یه جورایی شد که مجبور شدم برم ببینم چی شده که ..... که فهمیدم حامله ام. اصلا نترسیدم. بدم نیومد. ذوق هم کردم. اما حامد که فهمید تو هم رفت. گفت بندازیمش. گفتم نه. خب زودتر عروسی می کنیم. اما حامد....." به این جا که رسید دو اتفاق هم زمان افتاد. هم خودش پر شد از بغض و هم استاد آمد و شرح حال تخت دیگری را می خواست که بر عهده من بود. رفتم اما همه ی فکرم پیش حامد بود. که چه قدر شبیه خیلی از پسرها و مردهای نامرد است. گمانم استاد هم فهمید که حواسم با او نیست که خیلی پیله نکرد. دوباره برگشتم. تخت 24 : " دو روز بعدش یه نامه فرستاد که حالا حالا ها نمی تونه زن بگیره. میخاد واسه خودش کسی بشه. آدرس مامای خونگی هم نوشته بود زیر نامه و سی هزار تومن پول. که برو کورتاژش کن و ..... روم نمی شه به خدا. که بگم دیگه چی نوشته بود. دکترید. محرمید . اما روم نمی شه به مرگ بابام. آخرش نوشته بود برو شوهر کن و خوشبخت شو."
( ادامه دارد )

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یک تکه چوب و انتظار
تاريخ: ساعت :
 

گمانم یک ساعت مانده بود به طلوع آفتاب. مه رقیقی خودش را در آغوش جنگل جا کرده بود. سرمای دل چسب دم صبح هم ، تنم را پوشانده بود. به سوی کلبه ام راه افتادم و دلم خواب می خواست. یک خواب عمیق و طولانی که هیچ خروسی مزاحمش نشود. چشمم افتاد به کاسه ای آب که روی یک کنده قدیمی بود. از آن کنده هایی که با خزه های خودرونده پوشیده شده اند. زلالی آب به نیایشی کوتاه دعوتم می کرد. پیش از رسیدن. وضو گرفتم و تکه سنگی و یک نفس قبله. در قنوت بود که ناگهان دیدمش. آرام و تکیده. کمی دورتر. بر تنه ی درختی تکیه داده بود و داشت با تکه چوبی ور می رفت. خدا هم فهمید که حواسم پرت شده و دلم پیش او نیست. این پیر مرد کیست؟
ریش های بلند سپیدی داشت. و اصلا سفید رو بود. شبیه دراویش. کمی مثل عمر مختار. کم حرف. حتما بالای هفتاد سال سن داشت. آن قدر ابروان پر پشت و سفید شده اش در هم فرو خفته بودند که لبخندش عجیب بود. اما جواب سلامم را با همان لبخند پدر بزرگانه ی همه ی قصه ها داد. داشت با چند کاردک و چاقو و دو سه وسیله فلزی دیگر با یک تکه چوب ور می رفت. می خواست نقشی از دل آن خلق کند. به دستان و چوبش خیره بود و شوق چشمان و دستانش بوی یاس می داد. گمانم می خواست چشمی بیافریند. که نگاه کند. یا گونه ای که او را به بوسه ای فرا خواند. شاید هم لب هایی که بشود قرمزی تبسم به آن ها ببخشد. دنبال صورتکی بود تا در توحش چوب های بی شکل جنگل ، اهلی اش کند. گفتم چه می کنی پدر؟
باز همان لبخند. اول گفت که سی و چهار سال و هفت ماه و دو روز است که چنین می کند. و گفت که او با پیرمرد شرط گذاشته است و چاره ای جز پیدا کردنش ندارد :
" همین سال و ماه و روزی را گفته ام به عقب برگردی ، به همان روزی می رسیم که در همین جنگل دیدمش. جوان بود و رقص گیسوان بلند و لختش را می شد در طنازی باد دنبال کرد. نی می زد.  اما دختر چوپان نبود. از شهر آمده بود. می دانم که چشمانش را در شورانگیزترین خواب جوانی ام دیده بودم.  نگاهش عطر معصومیت داشت و از کلبه ی پرهیاهوی چشمانم بیرون نرفت. من محوش بودم و او می دانست که چنین ام . مدام نگاهش را می دزدید تا در کم نصیبی دیدنش بسوزم. گفتم برایم بنواز. نواخت و گفت که درویش است و در پی فقر.......من از چهل سالگی عبور کرده بودم. اما می دانستم که اکنون دچار فرجام عشق ، خبری از عقل نیست.به او گفتم که دلم به سوز دل سپاری اش دچار شده. باز نگاهش را پشت حریر شرم اش پنهان کرد . برخاست و گفت که عشق را سوز و گشت باید. و قصد رفتن کرد. گمان نمی کنم که بی تابی جان کندن، دشوار تر از کنده شدن نگاهم از او باشد. اما او رفت. فقط پرسیدم که کی دوباره می آیی؟ گفت نقش من بر یک تکه چوب افتاده بر زمین ، پنهان است. در همین جنگل. چوب ها را بتراش و صورتم را پیدا کن. هر وقت که گم شده را یافتی ، من را نیز در آغوش خود می یابی. و شک نکن که آن روز همه ذرات آسمان خبرم می کنند. و آواز نی ام را خواهی شنید. من دوباره می آیم. می آیم.    

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin