تبليغاتX
چهل و دو گرم عریانی

در میانه ی بزم رنج
تاريخ: ساعت :
 

 

 

وقتی این را گفت حالش خراب تر شده بود. نمی دانم چرا رفت و در ویلا را قفل کرد. نه من ترسیدم و نه لیلا. بیش تر یک جور بی تابی بود. حتی صورتش هم قرمزتر به نظر می رسید. لیلا هم بی جهت سعی می کرد خونسرد باقی بماند. با یک جور بی اهمیتی تحقیر آمیز. برای همین بود که اولین واکنش اش را به حرف شوهرش با یک پوزخند شروع کرد

لیلا: همچین میگی اعتراف ، منو به شک میندازی که نکنه این بچه ای که تو شکممه مال بقال محله. یا اون همسایه روبرویی با اون چشمای هیزش. من اعتراف نکردم. باهات درد دل کردم. از وقتی خر شدم و بهت آره گفتم تا همین حالا پای خریتم وایسادم. نمی فهمی دیگه.

به این جا که رسید ناگهان ساکت شد. انگار به ته خودش پرتاب شد. امید هم بی جهت رفت کنار اجاق  آشپزخانه کوچک و بی دیوار. که فقط دو متر با ما فاصله داشت. ایستاد بغل کتری روی گاز. صدای قل قل آبی که در درونش می جوشید شبیه معده من شده بود. که یادم رفته بود رانیتیدین بخورم. و حالا اسید معده لعنتی داشت در دهانم می جوشید. ساعت سه صبح بود. سکوت مرموزی چنبره زده بود روی هر سه تای ما. لیلا چند رشته مو از زیر شال خردلی اش بیرون کشیده بود و داشت با آن ها کلنجار می رفت. گاهی هم به ناخن های بلندش خیره می شد و لاک فیروزه ای شان. خودش فهمیده بود که ما منتظر بقیه حرف های او هستیم. سرش را بالا نیاورد. با لحنی که بیش تر به زمزمه و نجوا شبیه بود حرف زد. و گمانم بغضی هم داشت و نداشت. یا داشت می آمد و انکارش می کرد. شاید هم من دوست داشتم با بغض بگوید

لیلا: هر کسی حق داره عاشق بشه. مگه عشق دست خود آدمه. مگه من بهت گفتم چرا عاشق بیتا شده بودی؟ تو خیلی سال بعد آمدی. و من چهار سال در شور و رنج عشق با یک نفر بودم که دوازده سال بزرگ تر از من بود. اسمش....
امید: اسمشو نگو. دیوونه تر میشم
لیلا: زن داشت. و یه دختر کوچولو. داشت از زنش جدا میشد. اما تو کش و قوس بود. خب من عاشقش بودم. اونم منو خیلی دوست داشت. خیلی زیاد. بهم میگفت تو که اسمت لیلاست حقته که معشوق باشی. من هم گفتم پس تو که اسمت....
امید: اسمشو نگو بی شرف. نگو

امید داشت عصبی تر می شد و لیلا ، آرام تر. امید دستگیره ی کتری را گرفته بود و به ما نگاه می کرد. حس می کردم که هیچ توانی جز دیدن و شنیدن نداشتم. لیلا هم سرش پایین بود و امید را نمی دید .

لیلا: نمی خواستم زنش بشم. یا اون بشه شوهرم. بدم می اومد از دخترهایی که تو همه چیز دنبال یه تیکه شوهر هستند. من فقط با همین عشق سرخوش بودم. بهم بدی نکرد. من هم سنگ تموم گذاشتم. تو اصلا نبودی. تو حق نداری گذشته ی منو محاکمه کنی. گذشته هر کی مال خودشه. بی شرف خودتی. تو یه مرد خودخواهی که دوست داری زنتو از زایشگاه تحویل بگیری و بزرگش کنی. من آدمم. من باید به تو وفادار باشم نه به شبح یک شوهری که معلوم نیست بیاد یا نیاد. من دوستش داشتم. هنوز هم دارم. ذهنم که تحت فرماندهی تو نیست. با اراده ی خودمم کار نمی کنه آقای شوهر. آره! اسم تو شوهره اما اسم اون....
امید: اسمشو نگو . نگو. تو میخای منو شکنجه کنی. میخای انتقام برگشتن بیتا رو از من بگیری.بهش بگو که عشقت دوباره برگشت. وقتی که من بودم. بهش بگو
لیلا: اما من مثل تو ذوق نکردم. نرفتم سراغش. بهش نه گفتم. گفت که از زنش جدا شده. گفت میخاد با من زندگی کنه. گفت که....

حرفش نا تمام می ماند. بغضش را کاملا می فهمم. و نفس تنگی اش را. بی تاب می شود و دور و برش را نگاه می کند. چشمش به پاکت سیگارش می افتد که روی سنگ آشپرخانه است. از همان سیگارهای باریک و بلند که معمولا خانم ها می کشند. از نگاهش معلوم است که سیگار می خواهد. پاکت را به دستش می رسانم. و فندک زیپوی امید را. با همان پک اولی که بیرون می دهد صورتش در هاله ی دود گم می شود

لیلا: اما من گفتم نه! بهش گفتم که شوهرم رو دوست دارم و میخام تا آخر باهاش باشم. بهش نگفتم که هنوز عاشقشم. بهش نگفتم که هیچ وقت از ذهن من پاک نشد. بهش نگفتم که بزرگ ترین آرزوی زندگیم بود.....فقط بهش گفتم برو و دیگه بر نگرد. من فقط بهش فکر کردم. مگه گناه و خیانت، شامل ذهن هم میشه؟

وقتی لیلا داشت این ها را می گفت، امید مثل جن زده های مسخ شده ، سیگاری روشن کرد و به سمت در رفت. کتش را از جا لباسی سه میخه ی کنار آیفون برداشت. سوئیچ ماشین را از جیب کتش بیرون آورد. در را باز کرد. رویش را بر نگرداند و آرام گفت:

امید: قرارمون دادگاه. بچه هم مال خودم. یادگاری لیلا. تو هم برو زنش بشو. بذار یه نفر به اون یکی رسیده باشه. دیگه هیچ وقت سراغ منو و بچه نیا. هیچ وقت.

امید در را باز کرد و به دقیقه نرسید که صدای استارت و گاز دادن و دور شدن را شنیدم. من دیگر بهانه ای برای ماندن نداشتم. حتی توان خداحافظی هم نداشتم. زن تنها و عاشق و حامله را تنها گذاشتم و رفتم تا در تنهایی کلبه ی خودم پناه بگیرم.

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
وقتي بيتا برگشت
تاريخ: ساعت :

حرف هاي ليلا كه تمام شد ، اميد رويش را به سوي من چرخاند. لبخند داشت و صميمي. بهتر از آني بود كه چند دقيقه پيش در ذهنم نقش بسته بود. كمي مظلوم هم به نظر مي رسيد. سيگارش را تا نصف كشيده بود. تعارفم كرد. دقيقا نه ماه بود كه ترك كرده بودم. اما ناگهان وجودم پر شد از شهوت يك جرعه دود سيگار. كه در دورترين حبابچه ريه هايم پناهش دهم. نسيم دريا هم جوري در تنم پيچيد كه انگار اين ميل قديمي را در همه ي حجره هاي ذهنم پخش كرد. سيگار را گرفتم. مثل قديم ها چشمانم را بستم . سرم را بالا آوردم . چشمان بسته ام را به منتظرترين ستاره ي آسمان گره زدم. اول يك نفس عميق. بعد با نفس عميق تر بعدي ، گمانم همه ي نصفه ي باقي را يك جا كشيدم. تو كشيدم. آن قدر نگه داشتم كه گمانم همه شان در تنم پخش شدند. و بازدمم را از دود بازگشتي محروم كردند. كاملا فهميدم كه سبك شده ام. و يك سرگيجه ي خفيف و دل نشين.

ليلا : خوبي دريا اينه كه هميشه با آدم مهربونه
اميد : مثل اون شبي كه تو داشتي گيتار مي زدي و درست همين جا...
ليلا : نه! اون طرف تر بود
اميد : من ازت خواستگاري كردم
ليلا: كجا خواستگاري كردي؟ من اصلا يه جور ديگه فهميدم
اميد: چي گفتم؟
ليلا: ميشه برام زير يه سقف مشترك گيتار بزنيد
اميد : آها! يادم افتاد. و تو فكر بد كردي...خاك بر سرت كنند!
ليلا: زيادي شاعر شده بودي خب. زدم تو حالت
اميد: ترجيح ميدم زير سقف ستاره ها ساز بزنم!
ليلا: اينو من گفتم؟
اميد: آره خب! گمونم زيادي شاعر شده بودي

 ليلا ديگر ادامه نداد. بلند شد و سيگار دومش را روشن كرد. هنوز ته سيگار قبلي اش روشن بود و دچار خيسي ماسه ها نشده بود. جوري از ما دور شد كه انگار بخشي از تاريكي دريا شده است. حتي كاري از دست دو سه ليوان مهتاب آسمان هم بر نمي آمد. كه به دريا تعارف كرده بود.

نمي دانم چرا دعوت شان را قبول كرده بودم؟ و الان پشت اين ميز گرد سياه در ويلاي اشرافي شان نشسته بودم. سه فنجان قهوه. هر سه دور ميز. و شير داغ و شكر. مجبور شده بودم بگويم كه از هيچ نوع سگي خوشم نمي آيد. و آن ها هم " هاپوشي " كوچك و سفيد و پشمالوشان را بستند به تير دم در. كه يك چراغ روشن قرن نوزدهمي هم بالايش جا خوش كرده بود.

 

ليلا : من اميد رو به اندازه ي خاطراتمون دوست دارم هنوز. باور كنيد آقا پايا. راستي پايا يعني چي؟

من: معلومه كه هم ديگر رو دوست داريد .

ليلا : ولي اميد عشق قديمي شو پيدا كرد. هيچ كدوم دنبال هم نرفتند. اما بهم رسيدند. اين خاصيت عشقه. بقيه اينجور ميگن. اونو پيدا كرد و بعد هم كشتش . ديگه برام سخته كه با يه نفر زندگي كنم كه عاشق كس ديگري هم بوده. و قاتل هم هست.

من : ولي چشم هاي اميد مهربون تر از جنايته

اميد: از وقتي دبيرستاني بود مي شناختمش. دوستش داشتم.شك ندارم كه يه عاشق بودم. اسمش بيتا بود. اونم عاشقم بود. ليلا هنوز نبود. من كه نبايد به ليلايي كه نبود وفادار بودم. بايد مي بودم؟

من : و حتما بيتا رو گم كردي.

ليلا : تا اين كه بيتا برگشت. شد مريض اميد. روي تخت شماره ي 13

اميد : من به نحسي سيزده اعتقاد ندارم

من: و دوباره شعله ي عشق قديمي . آره؟

اميد: من كه نمي تونستم به دلم دروغ بگم. اولين عشق كه نمي ميره. بيتاي من داشت مي مرد.

ليلا: سرطان. خيلي درد مي كشيد. هم بيتا و هم اميد. من هم از درد سهيم شدن اميد. خب من زنم. مي فهمي آقا پايا؟

من : من كه زن نيستم.

 

اميد با هر كلامي كه مي گفت و مي شنيد، مي فهميدم كه ذره ذره در هم فرو مي ريزد. داشت زير سنگيني يك مشت روح مجروح له مي شد. بايد له مي شد. مي توانستم بفهم كه چرا بيتا را كشته. اما خواستم اعتراف كند. شايد سبك تر شود. آرام تر. اميد پشت به هر دوي ما ايستاده بود. لب پنجره اي سرمه اي كه يك لت اش باز بود. هوا ساكن شده بود. ساكت. انگار دريا هم داشت گوش مي داد.

 

اميد: خيلي درد مي كشيد. بيتا داشت جلوي چشمم شكنجه مي شد. تخمدان هايي كه بايد بهش بچه مي دادند، حالا يه اختاپوس پخش كرده بودند توي تنش. به همه جاي وجود قشنگش چنگ كشيده بود بي شرف. هيچ اميدي نبود و بيتا از اميد فقط يه چيز مي خواست.

ليلا: كه راحتش كنه. كه نذاره درد بكشه. كه با دست عشقش بره تو بي نهايت.

 

ناگهان هق هق اميد مثل يك تكانه شنيداري مي شود. فضا را پر مي كند. مي فهم كه درونش آشوب است. بي آن كه صورتش را برگرداند ، قابل حدس است كه خيسي اشك هايش به همه پهنه ي صورتش رسيده است.

 

اميد: التماس مي كرد. مي گفت من كه مي ميرم برات ، بذار بميرم. تو چه جوري دلت مياد درد كشيدن منو تحمل كني. تورو به عشقمون قسم اميد. راحتم كن

ليلا: و اميد شد مهربون ترين قاتل دنيا. كثافت!

اميد: خودش خواست. من هم كشتمش.مجبور بودم. عزيزم بود. تحمل نداشتم اين جوري عذاب بكشه. با يه آمپول خلاصش كردم. زود راحت شد. آروم شد. با لبخند مرد.

من: و تو اصلا احساس گناه نمي كني؟

اميد: شما ديگه خفه شيد لطفا آقا پايا. اصلا گناه يعني چي؟ مگه ميشه عشق با گناه گره بخوره؟ مگه شماها خداييد؟

من: من فقط سوال كردم....ولي حتما به زنت حق مي دي كه ديگه نخواد زنت باشه

اميد: نه! اونم به اندازه من گناه كاره. چرا تعريف نمي كني ليلا؟ دوست دارم همونجور اعتراف كني كه اون شب تا صبح برام گفتي. و چشمهاتو هم ندوزي به زمين. بگو ليلا. بگو. تو هم به اندازه من گناه كاري.

من: اصلا گناه يعني چي؟  ( ادامه دارد )

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آتش ، دریا .....و آن دو نفر
تاريخ: ساعت :

شب آمده است. خودش را در دل جنگل جا کرده. صداهای موهوم دور و نزدیک . آن ها بیش از آن که وهمی داشته باشند ، نشانگان لذت زندگی وحشی هستند. نشانه ی زندگی. چونان آواز دریا که خستگی ام را به آغوش خویش فرا می خواند. هیزم جمع می کنم . می روم تا کنار شب دریا خلوت کنم . می خواهم خودم را  در گوش موج ها زمزمه کنم. و تا لحظه ی نوشیدن فلق بیدار بمانم. اکنون آتش کوچکی به زحمت روشن کرده ام. تنها نسیم است که حضورم را باور کرده.خیره به دورترین تاریکی دریا. و با خدا نجوا می کنم.  که می دانم الان در نزدیک ترین حالت ممکن است . کتاب کوچک حافظ هم در کوله ی کوچک ، همراه من است. که به سعی سایه فراهم آمده. می خواهم به نیتی بگشایم اش. اما پیش تر، شور لذت دو رکعت نماز شکایت در سر دارم. قبله نمای کوچک نیز طنازی به پا کرده. اما بالاخره خسته می شود از رقص شبانه. و راه را نشانم می دهد. می خوانم. عظمت آرامش اش را در همه ی نفس های دریا حس می کنم. حافظ را صدا می زنم. سه بیت آخر جوابش این است :

دلا ز خبث حسودان مرنج و واثق باش / که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را / غبار خاطری از رهگذار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه ی او / به سمع پادشه کامگار نرسد

 

در عیش مدام با خیال و نیایش و شعر خودم هستم که صدای پایی می آید. زن و مردی جوان. دست در دست هم. هر دو سیگار به لب. سر خوش اند انگار : " میشه کنار آتیش شما بنشینیم ؟ " یکی از آن ها گفت و حتما لبخند من را دیدند که ولو شدند روی ماسه ها. گمانم دریا هم بازی اش گرفت. چون موجی سمج آن قدر روی ساحل خزید تا هر دو را خیس کند. و کرد :

" من اسمم لیلاست. اینم شوهرمه. اسمش مجنون نیست. بهش میگیم امید. اینم که تو شکمم داره لگد پرونی میکنه اسمش .....اسمش چی بود امید؟ "

شوهرش اصلا گوش نمی داد گویا. چون لااقل سرش را هم بر نگرداند تا نشانه ی واکنشی باشد. سیگارش را چنان با ولع می کشید که انگار آخرین سیگار اوست.

" شوهرم پزشکه . من هم نقاش. ما سه روز دیگه قرار دادگاه داریم. میخواهیم از هم جدا شیم. یه طلاق توافقی و مدرن . حالام اومدیم سه روز آخر را عشق کنیم با هم . مثل روزهای اول. سبک بشیم. بعدش هم هر دوتامون پر بکشیم و بریم و یه لونه ی تازه پیدا کنیم. یه ویلا اجاره کردیم که دور نیست از این جا. پیشمون می آیید؟ " ( ادامه دارد )

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شرم مرد بودن
تاريخ: ساعت :

به هر حال بايد مي رفتم بيرون. بايد مي ديدم كه چه كسي منتظر بيرون آمدن من است.چند دقيقه قبل ، اسم آن دختر مهربان را هم انتخاب كرده بودم : گلي. همان كه برايم صبحانه آورده بود و.... اما ناگهان گلي را به حافظه سپردم و بي تاب گرياني كودك بيرون شدم.صداي غژ باز شدن در هم نتوانست بر گريه ي او غلبه كند. دخترك داشت هق هق گريه مي كرد . لباس سفيد كثيف شده اي بر تن داشت.كه كمي هم پاره شده بود و كتف چپش را به گونه اي بي پناه عريان كرده بود. موهايش آشفته بود اما معلوم بود كه زماني به شانه ي مهر مادري سپرده شده بودند.سياه شدگي لكه اي صورت و دست هايش نشان ناآرامي بودند. و چشمان مظلوم و هول ديده اش. جوري بزي را بغل كرده بود كه انگار تنها دادرس جنگل است. وقتي ديدمش ، ناگهان كوشيد كه خودش را مهار كند. ته مانده ي هق هق اش  شبيه سكسكه شده بود. بلند شد و ايستاد. فقط نگاهم كرد. دست هايش را كمي جمع كرده بود. در نگاهش اعتماد نبود. اما اجباري داشت كه به من پناه بياورد. چونان بازمانده ي بشريت. در جنگلي از بدويت: " بابام سرنگ زد به خودش. تو جنگل. بعد زد مامانم رو كشت. سنگ زد تو سرش. همه ي خونش ريخت رو برگها. بابام فرار كرده. رفته. مارو گذاشت و رفت. داداشيم هنوز ني ني ايه. همش داره گريه مي كنه. شير ميخاد. مامانيم مرده. ما گم شديم. من مامانمو ميخام. "

تا آن لحظه ي مخوف كه محكوم شدم به تماشاي آن جنازه ي مظلوم ، همه ي اميدم جنون كودك بود و كابوس و دروغ و.....اما كودك چند ماهه داشت سياه مي شد از گريه و جنازه مادر توان مادري نداشت. دخترك گمانم گيج بود. ديگر گريه نمي كرد. نگاه مي كرد. ناگهان شروع كرد به نمايش ماجرا. رفت جاي بابايش ايستاد و همان سنگ بزرگ را برداشت و نشان دادكه چي شده. چه جوري : " اين سرنگ زهرماري رو كه مي زد ديوونه مي شد انگار آقا. بهونه مي گرفت. مامانو اذيت مي كرد. ننه ي خودش رو هم دق مرگ كرد. ولي منو نمي زد. بوسم مي كرد. مي گفت ميخاد خانمي بشم واسه خودم. فقط يه بار كه دستشو گرفتم تا مامانو نزنه ،  منو پرت كرد يه گوشه اي. استخوون دماغم شكست. همين. مامان كه كاري نكرده بود. فقط گفت ول كن اين زهر ماري رو . يه كم آدم شو. مگه آدم شدن بده كه بابايي رو ناراحت كرد. حالا ديگه هيچ وقت زنده نمي شه؟ اگه ببريمش بيمارستان چي؟ من مي ترسم آقا....." و رفت و گوشه درختي مچاله شد در خودش. چند ماه ي نازنين در آغوش من بود. كم تر گريه مي كرد اما ولعش را براي جرعه اي شير مي فهميدم. و چقدر شرمگين شدم كه سينه اي پر شير ندارم تا به تنهايي اش ببخشم. همه چيز مكان و زمان عليه مرد بودن بود. اكنون مرد ، يك قاتل پنهان بود و يك سينه ي بي شير. دخترك زل زده بود به مادرش. دريغ از يك تكه پارچه كه بتوانم روي مظلوميت مادرش بكشم. فقط توانستم بلندش كنم و رويش را برگردانم.

حوالي ظهر بود كه چند نفر از پاسگاه آمدند و كارهايي را كردند كه بايد مي كردند. جنازه خوش برخورد هم خسته شده بود و وقتي داشتند مي بردندش ، انگار با حسرت تمام مشغول تماشاي كودكانش بود. و چه بسا گله از سرنوشتي كه بي اجازه او ، خودش را بر سر همه ي آرزوهايش خراب كرده بود. كودكان را هم به همان ها سپردم و حتي توان بوسيدن شان را هم نداشتم. آن قدر ايستادم تا ديگر هيچ نشاني از آن ها پيدا نباشد. شايد بتوانم واقعيت را انكار كنم.....و خودم را گول بزنم كه همه ي اين ها كابوسي بيش نبوده است.

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یک بادبادک غبار گرفته
تاريخ: ساعت :

اصلا یادم نیست با چه صدایی بلند شدم. صدای یک موج کوچک که به یک مرغ دریایی خبر می داد که صبح شده است ، یا مرغ عشقی سبز – آبی که داشت به پنجره می زد. نه!  از صدای آواز دخترکی بیدار شدم که مدام به کلبه نزدیک تر می شد. در را که باز کردم یک سینی گلی آبی رنگ بود و نان و پنیر و شیر و سرشیر. دخترک با دامن چین چین اش داشت دور می شد. گمانم در لباس هایش همه ی رنگ های دنیا نقاشی شده بود. کلاه حصیری بر سر داشت و موهای بافته ی بلندش  که از دو طرف پایین آمده بودند ، داشتند برای سبزی جنگل عشوه گری می کردند. انگار فهمید دارم نگاهش می کنم. برگشت و خندید و دست تکان داد...و رفت. دیگر عادت کرده بودم که اصلا به چند و چون آن چه در کنارم می گذشت فکر نکنم. پس کنجکاوی نکردم که دخترک کیست و از کجاست و چه طور می دانست که من اینجایم. فقط می دانستم که او در قصه من خواهد بود. پس باید نامی برایش می گذاشتم. چه نامی؟ چرا من بگذارم؟ باید یک روز صبح زود بیدار شوم و از خودش بپرسم. شاید اسم برگزیده من را دوست نداشته باشد. و قهر کند و از داستانم برود. بزی کوچولو هنوز خواب بود. و گمانم داشت خواب هم می دید. چون دو سه باری شاخ های کوچکش را تکان داد. برای او چه اسمی بگذارم؟ همین بزی خوب است. یا مثلا بزبزی .

علت تند تند صبحانه خوردنم گرسنگی نبود. ولع کشف کلبه بود و حریمش. جایی امن که قرار است به خیالم امان بدهد. باید بفهمم اش. اول از همه چشمم افتاد به آن بادبادک نارنجی که از میخ آویزان بود. همه جای کلبه تمیز بود الا باد بادک. که غباری سی و چند ساله رویش نشسته بود. یاد صفحه ی اول پایان نامه طبم افتادم که نوشته بودم" تقدیم به رویاهای نارنجی کودکی ام " . یک تخت چوبی کهنه هم گوشه ی کلبه بود. اجاق و کاسه و پنجره و چند تا دبه و بشقاب و این جور چیزها. از نشانه های مدرنیسم هم یک تلویزیون 14 اینچ و یک رادیو ی قدیمی. این دوتا روی طاقچه بودند و البته یک میز و صندلی کوچک هم کنار پنجره بود. خیلی چیزهای دیگر هم بودند که حتما به مرور می بینم شان. نباید عجله کنم.....و یک آینه که دایره بود و دورش به رنگ آفتاب. کنارش جای کوچکی برای یک شاخه گل روزانه بود. میزبان من یک شاخه یاس بنفش در آن گذاشته بود. داشتم با یاس و آینه حشر می کردم که صدای گریه ی کودکی آمد. در آمیخته با صدای بزغاله. گریه ای آرام. شاید گم شده ای در جنگل.....

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یک کلبه ی چوبی منتظر
تاريخ: ساعت :

كاملا تنها شده بودم و تنها تاريكي جنگل بود كه به استقبالم آمده بود. دلم مي خواست صداي زوزه ي گرگي بشنوم يا ناله ي يك شغال پير . حتي صداي خزيدن يك مار پهن بر برگ هاي خشك. مي خواستم بهانه اي براي اين ترس ناگهاني پيدا كنم كه در گلوي اضطرابم چنبره زده بود. البته از مهتاب و نور آبي اش ممنون بودم كه نگذاشته بود تاريكي اينجا مثل ظلمات خوابم شود. هيچ نشاني در دستم نبود ولي حس مي كردم كه بايد از كدام سو بروم. صداي دعوت كلبه را مي شنيدم. كم كم ترسم به اشتياق نشست. مثل روزهاي مهماني رفتن بچه گي. از آن تپش قلب هايي كه دوست شان داريم. من از كجا مي دانستم  كه بايد از كنار آن چنار پير زخمي ، بپیچم به راست؟...و تا آن جا بروم كه پايم در يك گودال كوچك گل و لاي برود. اين يعني كمي به چپ. آن قدر رفتم كه گمان كردم در طول تاريخ هم به عقب برگشته ام. مثل هبوط آدم. اين بار بي حوا. تنها.....چقدر دلم مي خواست مسافر كشتي نوح بودم. با آن همه حيوان كه قرار بود بر پهنه ي دشت پخش شوند و در كنار تنهايي آدميان باشند. قبل از آن كه ببينمش ، شنيدمش. يك بز مهربان كه نخوابيده بود و منتظرم ايستاده بود. گمانم از نسل همان يك جفت بز كشتي نوح بود. و آهنگ گام هايم را زيادتر كرد. چه بسا دويدم....و كلبه ي كوچك منتظر را ديدم. چوبي. با دري كه با كرشمه ي باد مي رقصيد و باز و بسته مي شد. صدایش آواز رسیدن بود. يك چاه كوچك و دلو. تيرك كوتاهي كه طناب به خود گره زده اش را به زنگوله ي بز رسانده بود. چند فانوس روشن و البته يك چراغ بزرگ. نمي دانم از كجا؟ اما چراغ روشن بود. آشناتر از آن بود که غریبه گی کنم. سلام کوتاهی به بز کردم و خسته بود. او هم انتظار احوال پرسی طولانی نداشت. باید می خوابیدم. یک تخت کهنه چوبی هم همین پیشنهاد را می داد. صدای موج دریا هم می آمد. هم جواری جنگل و دریا با دانش جغرافیایی نمی خواند. اما اکنون واقعیت داشت. باید می خوابیدم. شب بخیر بز بزی.

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
روی جاده نمناک
تاريخ: ساعت :

كوفتگي محشري بود كه سبك ترم كرده بود. لم داده بودم و خيره به عبور خرامان كوه. با يك مه رقيق كه مطمئنم براي روياي سارا به زمين آمده بود. آن ها اسم پسر چهار هفته اي شان را گذاشته بودند ايمان. ايمان؟....و چرا فكر نكردند كه شايد دختر باشد؟ و مثلا بگذارند دريا. كه اين همه با شكوه است. يا باران كه داشت نم نم مي آمد و ابرهاي پايين آمده را خيس مي كرد. و جاده را.حس خوبی را با هوا و زمین شریک شده بودم. بوي تند سيگار راننده هم به هوسم انداخته بود. و چقدر دلم يك نخ دانهيل مي خواست. مثل قدیم که می توانستم این جور موقع ها یک سیگار هم به دلچسبی لحظات اضافه کنم....اما ناگهان صداي پيرزن جلويي همه چيز را پاره كرد. ريسمان بادبادك خاطرات من را.  پرده ي خيال نقره اي راننده را. و سكوت رازناك كهن سالي خودش را...." سوارش كن آقا. بچه تو بغلشه".

وقتي كنارم نشست ، بوي سادگي دهات مي داد. هم خودش ، هم چند ماهه اي كه پشت چادرش پنهان كرده بود و شيرش مي داد. گمان مي كرد كه ما براي شنيدن قصه ی او آمده ايم. بي مكث مي گفت. و گمانم برايش مهم نبود كه كسي گوش مي كند يا نه...." مينداختم گوشه اتاق بي مروت. دو بار سگک كمربندش شكست نامرد. مي زد. مي زد. كبود مي شدم. بچه ش تو شكمم بود ولي مي زد. كس و كاري كه ندارم . يه لقمه نون ميذاشت تو سفره خب. كجا مي رفتم؟ يه كارايي مي كرد كه شرم دارم از گفتنش. مرد بود خب. خودش ميگفت مرده . گفتم بچه بياد دلش نرم ميشه. خودم تنها تو مطبخ زاييدمش. قابله خبر نكرد برام. رفت صحرا. بچه شو كه ديد فقط نگاش كرد. فرداش رفت . هيچ كي نمي دونه كجا. سارا خاتون موند و يه طفل چند روزه. زردي درآورد. هيچ كي به دادم نرسيد. مردهاي ده گفتند حتما بچه زنا زاده بوده كه رستم رفته. از خجالت. چه مي كردم با اين بهتون؟ يكي پنهوني خبرم كرده كه اونو ديدن. تو گلاب دره. ميگن زن خوشگل گرفته كه كك و مك هم نداره. كاريش ندارم. فقط بياد بگه كه اين بچه مال خودشه. همينو بگه فقط. هيچي بدتر از بهتون نيست آقا. كي ميرسيم گلاب دره؟ ...."

شب شده بود و هيچ كس حرف نمي زد. حتي او. بچه اش هم به آينه ي سكوت و رنج مادرش نگاه مي كرد. ساكت. آرام. و فقط گاهي كاري مي كرد كه معلوم شود نمرده است. و مي دانست كه تنها خوشحالي مادرش ، نرينه گي اوست. در دهات مردها. رسيديم. اين را راننده گفت. هر دو رسيده بوديم. گلاب دره در يك طرف اين جاده بي انتها بود و سبزه بيشه در آن سويش منتظر من .پياده شديم. تاريكي. يك زن تنها :" من باهاتون ميام تا گلاب دره" ....جوري با هراس نگاهم كرد كه دو سه قدم عقب رفتم. كه آرام تر شود :" همينجوريش حرف بيراه مي زنند. برو آقا. برو ". بايد مي رفتم. و رفتم به سوي كلبه اي كه قرار بود. فقط يك بار برگشتم و ديدمش. زن در تاريكي شب گم شد. اسمش سارا خاتون بود.  

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
با یک بنز قدیمی مشکی / دو
تاريخ: ساعت :
 

به طرزی ناباورانه شاهد مرگ یک عاشق بودم. انعکاس عبور ثانیه ها صدای پتک می داد. باید کاری می کردم. کرخت شده بودم ، اما می دانستم که بهترین دلیل طبیب شدنم الان است. راننده رفته بود لب جاده و کمک می خواست. پیرزن جلویی هم ترسیده بود و در جایی دورتر ، خودش را پشت سنگ بزرگی پنهان کرده بود. سارا دیگر شیون نمی زد. بهت زده بود. فقط التماس می کرد. نمی دانم به کی. حتما به خدا. و اصلا حواسش به سرخابی روسری اش هم نبود که افتاده بود دور گردنش. من با همه وجودم دهان به دهان پسر گذاشتم. من به او نفس می دادم و او هم به من. من هوایی از جنس انتظار معشوقش به ریه هایش می فرستادم و او هم هوای عاشقی در جام درونم می ریخت. انگار. با هر پنج نفس ، یک بار قلب ایستاده اش را تکان می دادم. داشتم به قلبش التماس می گردم....." پاشو پسر! حالا چه وقت خوابیدنه. سارا داره دق می کنه. " چند تا ماشین عبوری ایستاده بودند. فقط تماشایمان می کردند. یکی به آمبولانس خبر داده بود و جاده را ور انداز می کرد. شرجی هوا سنگین بود. خودم هم کم آورده بودم. خیس عرق شده بودم. هیچ ضربانی به قلب منتظر ما دو نفرنرسیده بود هنوز. از ۵برعکس تیر خورده ای که در رخت خواب سینه پسر ، خوابش برده بود. اما می دانستم که حق تسلیم شدن ندارم. حتی کوه و جنگل و دریا هم توان تحمل پذیرش مرگ او را نداشتند. پس نفس می دادم و به قلبش ضربه می زدم. مطمئن بودم که می خواهم تا شنیدن صور اسرافیل به کارم ادامه دهم . سارا نگاه می کرد. نگاه. بعد آرام دو دستش را بر گونه های صورت او گذاشت. خودش را در آبی چشمان پسر گم کرد. سرش را برد کنار گوش او . و نجوایی کرد. شاید آخرین حرف. سفارشی برای فرشتگان. خواهش هم سفری. چه می دانم؟!
هزار بار نفس فرستادن به حجره های خاموش تنفس. و باز خواهشی که از قلبش می کردم. حس می کردم که دارد نگاهم می کند. حالت چشمانش فرق کرده بود. شاید دلش به حال ما سوخته بود. خیس شده بودم. از گرما ؟ از فریاد ؟ از شرم؟ از عشق؟....و ناگهان نفس کشید. و عطر زنده بودنش را در هوا پخش کرد. کاملا حس می کردم که آن یاس های قرضی هم به شور آمده اند. قلبش می زد. من با ضربه هایم ساز می زدم و او هم با ضربانش می رقصید. لختی بعد ، ولو شده بودم روی زمین. چشمم دوخته شد به آسمانی که هوایم را داشته بود. خدا هم داشت لبخند می زد. ندیدم که سارا چگونه به شور هم آغوشی زندگی نشسته بود. اما صدای آمبولانس را شنیدم که تازه رسیده بود.
آن ها باید می رفتند. به جایی که هوای قلب شان را بیش تر داشته باشند. در حالی که پسر را به سوی آمبولانس می بردند ، دستانش را فشار دادم. داشتم قول می گرفتم که دیگر از این لوس بازی ها در نیاورد. چه معنی دارد که آدم بچه ای را به دنیا دعوت کند و خودش در دنیا نباشد. لبخند کمرنک و کم توانش نشان می داد که حرفم را شنیده. گمانم قول هم داد. سارا هم سرخابی روسری اش را گره زده بود زیر چانه اش. و چشم بر نمی داشت از او. آژیر رفتن آن ها که از ما دور می شد ، من به کلبه ای که منتظرم بود نزدیک تر می شدم.

 

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
با یک بنز قدیمی مشکی / یک
تاريخ: ساعت :

 

 

حوالي عصر بود كه در پايانه ي شرق ايستاده بودم. با يك كوله پشتي كوچك و توشه اي كه كفاف اقامتي چند روزه مي داد. با مشتي ياس كه از باغچه همسايه قرض گرفته بودم. بايد مي رفتم سبزه بيشه. دنبال سواري بودم. يك بنز قديمي مشكي ، تنها ، مثل يك باز مانده ، منتظر مسافر بود. مثل مسافران بهرام بيضايي. اما من مطمئن بودم كه به آن جا خواهم رسيد. قرار اين است. پس مثل مسافران به كسي قول نرسيدن ندادم. كنار پنجره نشستم و صورتم را به شيشه چسباندم. مي خواستم به تسخير عبور جاده درآيم. كنارم پسر و دختري بودند كه به اندازه يك فرار عاشقانه ، معصوم به نظر مي رسيدند. شور وصال اولين كشف بلوغ. اين را مي شد از معاشقه ي عطر هاي تندشان هم فهميد. و پچ پچ هاي شان. و خنده هاي ريز. و لذتي كه از اين اضطراب مي بردند. گمان مي كنم شنيدم يا خيال كردم شنيدم كه....نه! اين راز آن ها بود. نبايد بگويم. گيرم كه بعدا معلوم شود. اما الان زود است كه كسي بفهمد. ولي اسمي كه برايش انتخاب كردند ......

خوابم برده بود و داشتم خواب آش خوردن در نمك آبرود را مي ديدم . ناگهان شرجي شمال ريخت توي خوابم . نفس عميق كشيدم. تله كابين تعطيل بود. خيلي دلم مي خواست كه بالاي انبوه درخت ها پرواز كنم. اما هيچ حسرتي خوابم را مجروح نكرد. من بخشی از سرشارترین هوای طبیعت بودم. و مثل اولین تنفس زندگی ، با ولع نفس می کشیدم.از پنجره ی روبرو یک دریاچه پیدا بود و قایقی. و کسی که ماهیگیر بود. من چه لذتی می بردم با هر کامی که از خوابم می گرفتم. گمان نمي كنم كه در بيداري ، آشي به اين دلچسبي خورده باشم. راستي آن ها چه اسمي برايش انتخاب كردند؟.......

ناگهان شيون دخترانه. خس خس پسر. ماشين هم بي قرار شد و رفت توي خاكي . ايستاد. مطمئن بودم كه اين ها در بيداري ست. دختر با التماس ، همه كس اش را نشان مي داد...." قلبش. قلبش. تورو خدا. يه كاري بكنيد. قلبشه " و دو دستش را به شانه هاي پسر چسبانده بود و تكانش مي داد.  وحشت در همه ی جای وجودش عصیان کرده بود. ناگهان خس خس پسر قطع شد. و سياه شد.....( ادامه دارد )  

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
به سوی کلبه ای کوچک
تاريخ: ساعت :

 

 

تاریکی آن شب مثل ظلمات شب های رحم زیستی بود. من داشتم راه می رفتم. می دانستم که در جنگلی پر درخت و بر انبوهی برگ خشک پا می گذارم. اما به هیچ درختی بر نمی خوردم. و هیچ صدای خش خشی هوس پارگی سکوت را نداشت. جز لمس تاریکی شب ، تنم به هیچ چیز نمی خورد. کاملا حس می کردم که در احاطه ی غلیظ ترین مه ای هستم که تا به حال به آن جنگل آمده. ناگهان دست به شاخه بردم. به قصد شکستن. به قصد صدا. شاخه شکست ، اما بی صدا. وهم ترسناکی نبود. کم کم داشتم با مبهم ترین لایه ی شب محشور می شدم. بی هیچ مکثی. فهمیدم که سکوت و تاریکی قانون این خواب است. رویایی که با خاطرات جنینی ام ، در حال معاشقه با آن بودم. آگاهی من پیش تر از زمان بود. می دانستم که تا لحظاتی دیگر ، باد و باران شورانگیزی هم به این ضیافت شبانه نثار می شوند. و شدند. بی صدا.

آن قدر خیس شده بودم که گمانم ذات جسمیت من خیس شده بود. و در لذت عمیق بی زمانی ، به بی نهایت تاریکی مکان می رفتم. هر چه خسته تر می شدم ، شور رفتن ام زیاد تر می شد. و ناگهان صدا. آواز سوختن و شعله ای بزرگ. من در برابرش ایستاده بودم. آن سوی آتش کسانی بودند که مرا فرا می خواندند. شاید ابراهیم. اسماعیل . هاجر. شاید من. شاید او....و من به دعوت آن ها پا به آتش گذاشتم. گمانه ی تکرار تاریخ داشتم. اما شعله ها بی مهار احاطه ام کردند. و من سوختم. خاکستر شدم. و دیدم که دوباره از دل خاکستر سر برآوردم. چونان افسانه ی ققنوس. این من تازه در آن سوی آتش نظاره گر خاکستر خویش بود. با یک نشانی در دست. یک دستور. یک پاداش. من می توانم در کلبه ای کوچک، در دل یک جنگل دور سکنی گزینم.

صبح که از خواب برخاستم ، هیچ کاغذی در دستم نبود. اما می دانستم که باید به سوی جنگل های شمال ره سپار شوم. در جوار دریا. دریا و علف. تا زمانی که نمی دانم کی تمام می شود.      

 

نوشته شده توسط پایا |لينک ثابت | |مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin