
1.
درست یک هفته بود که همه چیز تمام شده بود. خیلی وقت بود که دلش برای چنین لحظه ای لک زده بود. کلی هم بابتش پول داده بود. نزدیک سه سال بود که زورگویی های او و خانواده اش را تحمل کرده بود. آن قدر چشم تنگ بودند که برای رضایت، به صد سکه تمام بهار مهریه که نوش جان شان شد بسنده نکردند. مثل باج گیرهای کوچه خسرو پامنار ، جهیزیه اش را هم صاحب شدند. که بلاخره آقای شلاق به دست راضی به طلاق شود. اما بلاخره راحت شد. و اصلا مهم نبود که جز دو سه بخیه ای که روی زیبایی صورتش حک شده بود و چهارسال زجر و تحقیر، چیزی نداشت. و البته یک لیسانس مامایی که شش ساله گرفته بود و چند میلیون ارثیه مادری که از شر مردش در امان مانده بود. یک عکس رنگ و رفته هم از پدرش داشت که هیچ وقت ندیدش.مردی که یک ماهه مادرش را صیغه کرد و شکمش را جلو آورد و خودش گم و گور شد و رفت. قیافه اش شبیه صادق هدایت بوده. با همان عینک آن شکلی. یک نامه کهنه و کاهی و هزار تا خورده هم داشت. از مجید؛ که دوستش داشت و زشت بود. و هر کار کرد نتوانست دختر خوشگل محل را راضی کند که پشت موتور هوندایش بنشیند و زنش شود. این آخرین نامه اش بود که نوشت و رفت. بعدها شنید که در دبی مشغول شده و دیگری خبری از او نشد. خودش هم نمی دانست که چند بار این نامه را خوانده است. حالا یک هفته بود که همه چیز تمام شده بود. و گریه هایش را هم کرده بود. اشک هایی که معلوم نبود برای چه سرریز می شوند. بی قاعده. حالا در زیرزمین یک پیرزن مردنی اتاقی گرفته بود. بی اجاره. فقط با پول پیش. و فردایش هم در کلاس کنگ فوی بانوان ثبت نام کرده بود. هراس شلاق های شوهرش شده بود کابوس شبانه. دیگر نمی خواست از کسی کتک بخورد. از هیچ کس.
2.
درست یک هفته بود که همه چیز تمام شده بود. هر کار کرد که بماند، نماند و رفت. تنها عشق زندگی اش رفته بود و حالا تنها ترین مرد دنیا بود. خیلی تحقیر شده بود . شش ماهی که بیکار شد و خانه نشین ، زنش مدام توی سرش می زد. کسی که به خاطرش جلوی همه ایستاده بود. همه کسانی که می گفتند یک محله حرف پشت سر "دختره" است. حتی توی دهان خواهر بزرگش هم زده بود که به "دختری" دختره شک کرده بود. از وقتی معلوم شد که نمی تواند زنش را حامله کند، ورق برگشت. زنش بی تاب بود و خودش به قرص اعصاب افتاد. حتی یک بار هم عقیمی اش را بلند بلند داد زد. که همسایه ها بفهمند با چه مرد بی خاصیتی زندگی می کند. آن روز هم که نامه کاهی هزار تاخورده مجید را دید ، کلی قرص بالا انداخت. اما نمرد و شلنگ انداختند توی دل و روده اش. که زنده بماند و زجر بکشد. حالا دیگر از مادر پیرش هم بیزار بود. و پدر دو بار سکته کرده اش که به زخم بستر هم افتاده بود، بعد از عمری زن صیغه کردن. دلش می خواست که دخترها را عاشق کند و بعد با شلاق به جان همه شان بیفتد.

می دانم. قول داده بودم بعد از ماه مبارک رمضان می نویسم. البته این " بعد از" کمی بدجنسی هم در خود دارد....! این روزها سخت گرفتار شده ام. ولی به زودی. تا آخر آبان باز گشایی اش می کنم. تنبل هم شده ام البته. ذهنم را عرض می کنم.ببخشید. دنبال ایده می گردم. که یک داستان قابل قبول از آب دربیاید.

با سلام و عرض ادب به همه دوستان عزیز. به اطلاع نازنین تان می رسانم که ننوشتن اخیر به علت گرفتاری های جنبی ست و تصمیمی بر بستن وبلاگ ندارم. جواب ندادن به کامنت دوستان نیز به همین دلیل است. خودم هم از داستان آخر خوشم نمی آید و به هر حال داستان نویس هم جایز الخطاست!
عمری باشد پس از پایان ماه مبارک رمضان ، داستان جدیدی خواهم نوشت و برای دوستان کامنت گذار هم پاسخی دیرهنگام. با عذر ، فعلا بدرود .

در این مدت کوتاه کوشیدم تا نوعی داستان نویسی متفاوت را تجربه کنم. که به نحوی آزمون و خطا هم محسوب می شود. این که داستانی را آغاز کنم ؛ بی آن که بدانم قرار است به کجا ختم شود. یک جور آن لاین نویسی. حتی پیش نویس هم نداشته باشم. و بشینم و بداهه بنویسم. تایپ کنم. و بعد هم انتقال به وبلاگ. گاهی در حال نوشتن به بقیه داستان فکر می کردم. می خواستم ببینم که فکر های اولیه و ناگهانی چه می کنند. در عین حال می خواستم که مخاطب وبلاگ را هم در نظر بگیرم. دراز نویسی نکنم. در هر قسمت کوتاه ،هم چیزی برای عرضه باشد و هم رخدادی برای کنجکاوی تعقیب ادامه ماجرا. در عین حال بیش تر از 5-4 قسمت هم نشود. این گونه می توانستم از نظرات دوستان هم برای تنظیم بقیه ماجرا بهره مند شوم. محدودیت های متعدد و گاهی هیجان انگیزی در برابرم بود. بعضی داستان ها جواب دادند و دوستان لطف کردند و برخی نه. این آخری یک جور اعلام ختم کار بود. داستان " بازیگوشانه " با ظرفیت های دراماتیک اندکی آغاز شد و خوب پیش نرفت. و انصافا خیلی بد تمامش کردم. به چند دلیل. یکی این که بی جهت خودم را مکلف کرده بودم تا فاصله میان پست ها بیش از چهار روز نشود. و چون چنین شده بود ، به زور خودم را نشاندم تا آخر ماجرا را بنویسم و آپ کنم. دوم این که دو پایان دلخواهم برای این داستان قابل عرضه نبودند. یکی این که هر سه همدیگر را تا آخر شب از پا در می آورند و سحر که می شود ، سه جسد در کنار هم افتاده اند. این پایان به دو دلیل نشدنی بود. یکی این که به سه قسمت دیگر نیاز داشت و کار را طولانی می کرد و دوم این که خیلی تلخ تر از سطح انتظار وبلاگ خوانی بود. و ممکن بود که خواننده را آزار دهد. پایان بعدی هم که اصلا با ضوابط فضای فرهنگی و عقاید شخصی خودم هم خوانی نداشت و سوء تعبیر برانگیز می شد. کاملا می فهمیدم که در گل پایان مانده ام و گمانم به شتابزده ترین ایده دست انداختم.
کامنت های انتقادی دوستان نشان داد که گمانه ی نخستم بیجا نبود. نقد های تند و تیزی که همه درست بودند و همه را تایید کردم. حتی پیغام های خصوصی صریح و سازنده را هم با امضای ناشناس یا نظر خصوصی ، در کامنت دونی گذاشتم. به ویژه از نظر علیرضا خوشم آمد که عمدتا نظرات انتقادی خود را ابراز می کند. شاید لحن اخمو و عریانی را برای گفتن نظرش انتخاب کرده بود اما مغرضانه نبود. و مختصر و درست. از همه دوستان منتقد ممنونم.
حال دو راه پیش رو دارم. یا تعطیلی وبلاگ. که خب خودخواهانه است و نشانه آشکار کم توانی و چه بسا عدم تحمل واقعیت. راه دوم تغییر سبک کار است. که دیگر خودم را به آن الزامات محدود نکنم. و داستان های چند قسمتی را کامل بنویسم و هر وقت کامل شدند و برای خودم پذیرفتنی ، به تدریج عرضه کنم. در این روش ، ممکن است که فاصله زمانی پست ها هم زیاد شود گاهی. که البته سعی می کنم تا این گونه نشود.
هم چنان منتظر نقدهای شما هستم و البته بد نیست که گاهی هم پیشنهاد بدهید. راه دوری نمی رود. این جمله آخر را با چشمکی بخوانید که بلد نیستم بزنم البته!
حوالي ساعت يك صبح شده بود و هر كدام در گوشه اي از اتاق ولو شده بودند. دور از هم. و جلوي هر كدام هم بقاياي پيتزاها و سس هاي كچاپ بيژن و نوشابه هاي تك نفره. عاطفه كه انگار اينجا نبود. افتاده بود در ته چاه غمگيني خودش. و با موهاي بلند پركلاغي اش ور مي رفت. سر خيلي از موهايش دوشاخه شده بودند و او هم بي آن كه بفهمد ، بعضي از آن ها را از ته مي كند. كف سرش ديده مي شد و معلوم بود كه خيلي وقت است به اين عادت دچار است. مریم هم به كار هميشگي خلوت هايش مشغول بود. رفته بود و صندوقچه كارت تبريك ها و نامه هاي عاشقانه و هدايا و خرت و پرت هاي همه پسران زندگي اش را آورده بود و جلوي خودش ولو كرده بود. آن ها را مي ديد و حالات مختلفي بر پرده چشمانش ظاهر مي شدند و مي رفتند. ساناز هم به عادت دوران دبستان مشغول بود و خاطره مي نوشت. در همان دفتر خاطرات گل و بلبل داري كه انگار براي صد سال خاطره جا دارد. خودش مي گويد هزار برگ است و عمويش از آلمان آورده. اما مريم زير بار نمي رود و اصرار دارد كه چرت مي گويند:" مگه دفتر هزار برگ هم هست آخه ديوونه؟!"
سكوت سنگين فضا ،بوي نم و كهنگي داشت. مثل آرامش درياهايي كه منتظر يك طوفان سهمگين اند. و مرغان خود را هم خبردار كرده اند. هر سه منتظر شكسته شدن اين آرامش موريانه وار بودند. و اين كار را مريم انجام داد. ناخودآگاه. ناگهان انفجار خنده اش پاشيد توي صورت بقيه. و چون منتظر يك اتفاق بودند، هيچ كدام جا نخوردند.
مريم: ببين بي شرف چي كادو اورده براي تولد من! بي حياي عوضي. من خرو بگو قبول كردم. تازه كلي هم خنديدم!
ساناز: خب مي زدي اونم مي كشتي.
مريم: تو خفه!... اون كثافت كاري اول دبيرستانت كم از آدم كشي نبود. مريم مقدس!!
عاطفه: حيوون كشتن كه گناه نداره. داره؟
مريم: خداييش اگه راست بگي، حقش بوده.
عاطفه: به جان بابام راست ميگم.
ساناز: اگه منم آدم مي كشتم ، ميشديم سه تفنگ دار.
عاطفه: ولي من با تفنگ نكشتمش. با آباژور زدم تو سرش. خودش مرد. من كه به قصد كشتن نزدم.
مريم: اين نبوغت منو كشته به خدا!
ساناز: حالا چيكار كنيم؟
مريم: گفتي سه تفنگدار؟!
عاطفه: آره. ولي به خدا من با تفنگ....
مريم: دو دقيقه خفه شو.
ساناز: مثلا مهمونمونه. چرا فحش مي دي؟!
مريم: تو هم خفه پيليز!....ببين فكر نكن وضعيت تو خيلي بهتر از ماست. يك روزي پاي تو هم بابت اون كارت گيره.
ساناز: خب كه چي؟!
مريم: عاطفه هم كه سرش بالاي چوبه تكون تكون مي خوره. اين مملكت هم كه روز به روز داره بدتر ميشه. بلاخره بايد رفت. آكي؟!
ساناز: خب؟
عاطفه: يعني فرار كنيم؟
مريم: چرا فرار؟ من يه اكيپ پسر با جربزه مي شناسم كه دخترها رو مي برنند دبي و بعد هم سه سوت يو اس اي . با هواپيما. من هم كه صدا و قيافه ام خوبه. ساناز هم كه متال مي زنه خفن! اصلا مي ريم يه گروه سه تايي ميشيم، لوس انجلس رو مي تركونيم. تو چيت خوبه عاطي؟
عاطفه: منم هستم. هر كار تو بگي مي كنم. زود ياد مي گيرم. فقط بزار تا گند بابام در نيومده برم پول و پله و طلا ها رو بيارم
مريم: تو چي ساناز؟ پايه ايي؟
ساناز: تو مطمئني؟
مريم: مطمئن تر از حلال زاده بودن تو!
عاطفه: من ميرم چيزميزامو بيارم.
مريم: هستي ساناز؟
ساناز: باشه!....بريم ببينم يو اس اي چه خبره؟
مريم : پس شرافتي قول بديم تا تهش وايسيم. اكي؟
عاطفه: اكي!
ساناز: .....اكي!
" تو ديوونه اي به خدا. ورداشتي به پسر غريبه آدرس دادي كه چي؟! دارم كپ مي كنم به جون مامانم. بچه هاي ته خلاف هم از اين كارا نمي كنن. دلت مي خواست غريب نوازي كني ؛ مي گفتم بچه ها آدم مطمئن بفرستن. نمي گي ميان ميزنن مي كشنمون. دزد و جاني باشن. هزار جور خطر داره قلنبه ي حماقت. اي خدا!............
من كه نميذارم بياد تو. تا حالا پاي پسر نرسيده به اين خونه؛ مامان بفهمه سرمو بريده. با اين همسايه هاي فضول.پسر بياد تو اين خونه؟! .....خب بابا!.... حالا جز همون يه بار كه مي دوني . اول بريد يه كم قدم بزنيد. يه چيزي با هم بخوريد. حال و هواش بياد دستت.ببين چه كاره ست؟ يعني تو اين قدر خري كه فكر مي كني يه پسر ، با يه دختر ، تو يه خونه خالي مي تونه دندون رو جيگر بزاره ؟ بدبخت چشم وا مي كني مي بيني مامان شدي!...يهو!....يعني تو....."
ساناز تا حالا فقط گوش مي داد . فقط داشت مريم را تماشا مي كرد كه تند تند و نفس نفس زنان ،عرض اتاق را طي مي كرد. ناگهان احساس كرد كه از غر زدن هاي مريم به ستوه آمده . حرفش را قطع كرد و بلند شد....:" مي شه اين قدر زر نزني. همه چي با خودم. پسر خوبيه. بي پناهه. غمگينه. هيچ خطري هم نداره. تو اصلا گم شو برو يه جايي خودتو قايم كن. نهايتش اينه كه من رو مي كشه ديگه."
اين ها را گفت و رفت چند تا لوازم آرايش از توي كيف سرخپوستي اش برداشت. كه همين پريروز خريده بود و خيلي هم دوستش داشت. جوري جلو آينه ايستاده بود و بزك مي كرد كه انگار پسر شاه دارد به خواستگاري سيندرلا مي آيد....مريم هم جوري به او نگاه مي كرد كه انگار دارد يك ديوانه رسمي را تماشا مي كند . ناگهان دويد و از گوشه اتاق،جوراب صورتي اش را برداشت و پوشيد. به اتاق ديگري رفت و چيزي برداشت و آمد درست پشت سر ساناز...:" اين قدر جواد آرايش نكن بچه!.... لايت عزيزم. لايت بلدي؟ از دهات كه نيومدي شهر! فاحشه هم كه نيستي احتمالا!" بعد بي آن كه منتظر واكنشي از طرف او باشد ، يك چاقوي ضامن دار را پشت سرش بالا آورد و ضامن را زد :" اين پسر خوب و بي پناه و غمگينت دست از پا خطا كنه ، مي فرستمش پيش پسر عمه كامران. مي دوني كه با كسي شوخي ندارم. دارم؟" ساناز جوري بي خيال بود كه انگار مريم دارد تئاتر بازي مي كند.از توي آينه نگاهش كرد و اصلا تيزي چاقو را هم كنار نزد؛ كه كنار شاهرگ گردنش بود. او داشت آرام براي خودش رژ گونه اش پخش مي كرد و احتمالا به اين فكر مي كرد كه تا اين حد لپ گلي نشود.....
صداي زنگ خانه كه ناگهان در اتاق ريخته شد، مريم چاقويش را غلاف كرد و در جوراب صورتي اش گذاشت. مريم هم دويد و شال خردلي سنگ كاري شده اي را از گوشه اتاق برداشت و انداخت روي لختي موهاي كوتاهش. كه تازگي سي هزار تومان داده بود و پسرانه اش كرده بود. و بعد رفت سمت در. تا اول ببيندش. و چه بسا به حرف ساناز گوش كند و چند قدمي هم با او راه بروند. وقتي داشت پله ها را پايين مي رفت ، صداي قلبش با صداي پاهايش رقابت مي كرد. و معلوم نمي شد كدام بلندترند. خودش از عطر لاگوستي كه دقايقي پيش به خودش زده بود به شعف آمده بود. و دوست داشت در مهمانش هم همين حس را ايجاد كند. الان درست پشت دستگيره در ايستاده بود. و بيخود دوست داشت كه زمان كش بيايد. براي همين چند ثانيه اي مكث كرد. و ناگهان به اين فكر افتاد كه كاش سبيل نداشته باشد. از بچه گي هم از سبيل مردها خوشش نمي آمد.و بالاخره تصميمش را به وسوسه دستانش سپرد و آرام در را باز كرد. در حدي كه نهايتا بتواند يك چشم او را ببيند. و ديد. يك دختر جوان و زيبا كه اتفاقا او هم شال خردلي داشت. منتها ساده.
ساناز: بفرماييد. با كي كار داريد؟
دختر: من عاطفه هستم. با آقا سياوش كار دارم.
ساناز ( هاج و واج ): تو احمد هستي؟
عاطفه: آره. شما خواهر آقا سياوشي؟
ساناز ( با لبخند ) : نه! خود آقا سياوشم. بيا تو
عاطفه: نه؟!...چرا دروغ گفتي؟
ساناز : خواستم تورو ببينم كه از دروغ متنفري!
عاطفه: يعني....
ساناز: حالا بيا تو. دختر خاله ام هم هست.
عاطفه: ولي من كشتمش. بيام تو پاي تو هم گيره
ساناز ( با تعجب) : كيو؟!!!
عاطفه: بابامو. حقش بود. قبول داري حقش بود؟
ساناز: ( آرام و انگار با خودش حرف مي زند ) خيلي خري. خاك بر سرت كنن.
عاطفه: آخه قصد بدي داشت. مست بود. حاليش نبود كثافت!
ساناز: ( گيج و مات) فعلا بيا تو . بيا. بيا تو
" به جهنم! بي جنبه اي ديگه. وقتي بهت مي گفتم بيا با دوست كامي دوستت كنم،واسه اين بود كه حالا مثل نديدبديدها رفتار نكني.مراقب باش نري سر كار" اين ها را مريم گفت و در عين حال داشت براي كسي اس ام اس هم مي زد تا در اتاق بغل و به گونه اي ديگر،احتمالا، از مزاياي تكنولوژي بهره مند شود. ساناز كوچك ترين واكنشي بروز نداد. انگار نه انگار . و به كندي مشغول رد و بدل جمله ها بود. پسري كه آن سوي پنجره چت بود، خودش را احمد معرفي كرده بود و مريم هم به او گفته بود كه نامش سياوش است. سياوش نام برادر كوچك او بود كه در شش سالگي مرد. يك شب تب و لرز كرد و تا به بيمارستان رساندش تمام كرد. مادرشان هنوز مشكي پوش است و غم مرگ،هنوز بر خانه ی دوبلكس آن ها سنگيني مي كند.
مريم/سياوش: چرا ميخاي خودتو بكشي؟
احمد: كي خواست خودشو بكشه؟!
مريم/سياوش: مگه نگفتي ميخاي خودتو خلاص كني.
احمد: مگه خلاصي حتما مرگه؟ يا خودكشي؟ ميخام از خانواده جدا بشم. برم تنها زندگي كنم. سر بزارم به كوه و دشت و جاهاي نديده. خودم براي خودم. خسته شدم. ميخام عريان بشم. مثل بابا طاهر عريان.
مريم/سياوش: خوبه. خيلي خوبه. ميتوني از پس خودت بربيايي. چند سالته؟
احمد: 25 سال. گمونم بشه. توقع يه آدم عريان مگه چقدره؟ هر چي باشه بهتر از عياشي هاي اين زن و مردي ست كه مثلا پدر و مادر من اند. باور مي كني سياوش؟ هر كدوم ميخان روي همو كم كنند و مدام پي رفقا و عيش و نوش خودشونند. هفته اي يكي دو بار همو مي بينند و مي نشينند و با آب و تاب براي هم تعريف مي كنند. كه در روزهاي گذشته چه كثافت كاري هايي كردند. كه مثلا اون جاي همو بسوزونند.
مريم/سياوش. خوب اونا كه كاري با تو ندارن. تو هم زندگي خودتو بكن. فكر كن تو دشت و بيابوني.
احمد: آخه از اين همه بي خيالي شون به ستوه اومدم. ميخام مغزشونو بزارم زير لودر. مجازات جفتشون اعدامه.
مريم/سياوش: تو مگه قاضي هستي يا نيروي انتظامي؟! به هر حال پدر و مادرت اند. حداكثر مي توني تركشون كني.
احمد: خب منم ميخام همين كارو بكنم. تو گفتي نكن. ولي يه مدت بايد جايي باشم تا يه سوييت براي خودم بگيرم. ميخام همين امشب بزنم بيرون. چمدونم را هم بسته ام. مادرم كه امشب با دوستش رفته شمال. بابا هم كه نيم ساعت پيش ، مست و پاتيل برگشت و افتاد روي تختش و مرد گمونم. تا صبح كه دوباره تن لششو تكون بده.
مريم/سياوش: چرا از دخترها بدت مياد و نميخاي باهاشون حرف بزني ؟ خاطره بدي ازشون داري؟
احمد: بدم نمياد. سختمه. يك پسر كه با يك دختر حرف هم بزند در معرض هزار جور اتهام و شك و شبهه ذهني دختر قرار مي گيره. تا بخواي يه كم راحت حرف بزني فكر مي كنند كه ميخاي مخ شونو بزني و قصد سوء استفاده جسمي داري و مدام بايد خودتو اثبات كني. از نظر دخترها همه بدند و عمرا خلافش ثابت بشه!
مريم/سياوش: پس تو نگاه بدي به دخترها نداري؟
احمد: نه كه ندارم. حالا تو چرا طرفدار دخترها شده اي؟ خاطره خوب داري؟
مريم/سياوش: نه! من سرم به درسمه و ارتباطي با جنس مخالف ندارم. نمي دونم چه جوري اند.
احمد: راحتي. من كه از درس و كلاس هم افتادم. از شيرين كاري هاي اين دو تا مهربون!
مريم/سياوش: ميخاي امشب بيايي اينجا؟ تا ببينيم فردا ميشه كاري برات كرد يا نه.
احمد: مزاحم نيستم؟!
مريم/سياوش: آدرسو بنويس!
( ادامه دارد )
همه چیز خیلی تصادفی و بازیگوشانه آغاز شد. تابستان بود و تازه سوم دبیرستان را تمام کرده بود. می خواست چهارم را در همین سه ماه بخواند و کل سال تحصیلی بعد را تست بزند. شاگرد اول بود و همه انتظار رتبه دو رقمی داشتند. تک فرزند آقای جراح و خانم دندانپزشک ، راهی جز این پیش رو نداشت. آن ها قرار بود ده روزی ایران نباشند. کنگره ای علمی که هر دو عازم آن بودند. در باره ی تازه ترین یافته های جراحی فک و صورت که به کار هر دو هم می آمد. قرار شد که ده روز را پیش خاله عطیه بماند. که او هم یک دختر داشت و البته از همسرش جدا شده بود و حضانت مریم را گرفته بود. این برای ساناز یعنی ده روز خاطره انگیز. او و مریم هفت خط ( به قول بچه های فامیل ) و خانه ای که بیش تر وقت های روز ، بی خاله و خالی بود.
همه چیز خیلی تصادفی و بازیگوشانه آغاز شد. به اصرار مریم قرار شد چند ساعتی وارد چت روم ها شوند و ملت را سر کار بگذارند. ساناز کاملا مصمم بود که تا قبل از ورود به دانشگاه ، سراغ این جور کارهای وقت گیر نرود. بیش تر به قصد خنده. قرار شد با آی دی پسر وارد شوند و سر به سر دختر ها بگذارند. مریم برایش تعریف کرده بود که تا حالا کلی آدم را همین جور تا پای قرار هم کشانده است. و البته کلی هم خاطره هیجان انگیز از جزئیات روابط حقیقی اش داشت و....اما این ها باعث هیجان ساناز نمی شد تا احیانا وسوسه اش کند که رابطه با جنس مخالف یعنی چی؟ او برای خودش حریم سفت و سخت و خط کشی شده ای قائل بود که حاضر نبود در رابطه با یک پسر به خطرش بیندازد. چه به رسد به این که وارد یک رابطه ی عاطفی شود و ذهنش را مشغول کند. رتبه دو رقمی با پسر بازی به دست نمی آید. ضمن این که اصلا مرد جماعت (جز بابای خودش ) آدم نیستند که آدم بخواهد به حرف های شان دل ببندد.
همه چیز خیلی تصادفی و بازیگوشانه آغاز شد. آن شب از یازده شب شروع کردند و به قول مریم ، مثل قمار جلو رفتند. چت اصلا این جوری ست. ناگهان چشم باز می کنی و می بینی صبح شده. برای خودشان اسم پسر و مشخصات کامل نوشتند که به همه یک جور اطلاعات بدهند . این جوری خطر لو رفتن کم تر می شد. آدم های جالب هم به پست شان خوردند. از دختر ۱۶ ساله تا زن ۵۵ ساله. ساناز که با فضا نا آشنا بود ساعت به ساعت بر گردی چشمانش افزوده می شد. اما مریم حرفه ای بود و آشنا. می گفت تو این کثافت خونه ها ( به چت روم ها می گفت کثافت خونه ) همه چیزی پیدا می شود. به دختر خاله ی نجیبش هم توصیه می کرد که بابت الفاظ رکیکی که در صفحه اصلی روم ها می نویسند ، خودش را عصبانی نکند. دنیای مجازی از این چیزها زیاد دارد. البته به او امید می داد که کلی هم آدم حسابی در این فضاهای ناشناخته پیدا کرده. مریم اصرا داشت که این جا نباید فس فس کرد.از همان اول باید پرسید asl plz! و بعد بقیه حرف ها را زد!
همه چیز خیلی تصادفی و بازیگوشانه شروع شد. حوالی یک نیمه شب بود که یک آی دی پسر برایشان سلام فرستاد: " ای بابا! این یارو هم کوره. آی دی مردونه را به این گندگی نمی بینه. بهش بگو m و بعد هم ignoreاش کن. ساناز هم همین کار را کرد. اما جواب شنید ( یا در واقع دید ) که :" می دونم پسر هستید. می خوام باهاتون حرف بزنم. امشب میخام خودمو خلاص کنم. می خواهم با یه ناشناس حرفامو بگم . دیگه حالم بهم می خوره از هر چی دختره. می خوام مرد و مردونه با یه مرد درد دل کنم."
ساناز ناگهان انگار در یک هذلول تاریک رها شد. و زل زد به مونیتور. اما مریم بی تفاوت بود و سعی می کرد که این را به دختر خاله هم القاء کند:" براش بنویس به جهنم! خودکشی که دیگه این همه قر و قمیش نداره. تمومش کن و دنیایی رو از شر خودت خلاص کن. دختره گذاشتت سر کار چرا به همه فحش میدی الاغ؟ " و بعد هم به ساناز گفت که :" ببندش بابا! این ها همه شون سرکاری اند. کسی اگه بخواهد خودشو نفله کنه که نمیاد تو چت. اینا میخان دلسوزی آدمو تحریک کنند."
ساناز: نه! میخام باهاش حرف بزنم. تو برو. بزار تنها باهاش حرف بزنم. باشه؟ ( ادامه دارد )
سه سال بيش تر با هم نبودند. شايد بيست و چند سال پيش. همان روزها كه جنگ بود و بمباران و شهيد شدن برادرش. اما قشنگ يادش مانده كه اين دو تا در كار عشق خودشان بودند. ميراژهاي عراقي داشتند از آن بالا بمب مي ريختند ،اما اقدس دلش غنج رفته بود كه علي بغلش نشسته و همه جا خاموش است. از بس دو تايي خجالتي بودند. گيرم كه سرخي ماتيك تازه ي ده تومني ديده نشود. عوضش كلي به لپ هاي گلي شده ي علي خنديده بود. فردا مامانش فهميد كه از ماتيك سرخابش كم شده اما به دخترش چند تا فحش بي خاصيت بيش تر نداد. همسايه ها بهش مي گفتند ننه اقدس و به همه ي اين چيزها كه زن ها به بر و روشون مي ماليدند مي گفت ماتيك سرخاب. خودش دوست نداشت اسمش اقدس باشه. مي گفت اسم زن هاي قديمي و جنوب شهريه. علي براش اسم گذاشته بود . آمنه. مي گفت خواب ديده كه اسم زنش آمنه است. خونه علي بغل بيمارستان بهرامي بود. كه مريض خونه ي اطفال بود به قول باباش. يك شب دوباره آژير قرمز كشيدند. توجه توجه! علامتي كه هم اكنون مي شنويد اعلام وضعيت قرمز است. لطفا به پناه گاه ها مراجعه كنيد. احتمالا اقدس – يا همان آمنه ، تنها كسي بود كه قلبش با اين آژير عاشقانه مي زد. چقدر دلش خواست كه الان اينجا بود. اما نبود. نه علي و نه جنگنده هاي عراقي. چند تا موشك به چند جاي شهر خوردند و فقط صداي دور انفجار شنيده شد. چند ساعت بعدش فهميد كه دوازده تا بچه ي مريض كشته شدند _ و علي هم. آمنه اصلا گريه نكرد. درست مثل همان روزي كه جنازه ي برادرش را آوردند. اما دلش مي خواست با يك نفر لج كند. شايد با خدا. و با سيلي هاي بابا هم تن به شوهر نداد. و مي خواست همان تك بوسه يواشكي و لپ هاي شرمگين هردوتا شون، براي هميشه بي شريك باقي بماند. مي خواست عاشق بودنش را به دنيا ثابت كند. و اصلا حواسش نبود كه براي دنيا چنين موضوعي به اندازه بال پشه هم ارزش ندارد.حالا ديگر حوصله بحث با خودش را هم نداشت. فقط مي دانست كه بي جهت از دختر ماندنش خجالت مي كشيد. و دلش مي خواست كه الان دخترش را راهي مدرسه مي كرد. و اين همه قرص اعصاب نمي خورد. و دل مشغول چند تا قبر نبود كه جز چند قطعه استخوان و مقداري خاطره ي رنگ پريده چيزي در آن ها نبود. و حتي دلش مرد مي خواست. به جهنم كه علي نباشد. الان حس تازه اي داشت و داشت جلوي آينه ، بعد از بيست و چند سال ، ماتيك سرخاب به برو روي اش مي ماليد. دو ساعت ديگر بايد جلوي پارك مي بود.